برای درک زمان سینمایی لازم است با انواع زمان ها آشنا شویم:


زمان فیزیكی در واقع همان زمان واقعی است که برابر با مدت زمان واقعی یک رویداد در جهان واقعی (نه سینمایی) است. یعنی زمانی که ما به ساعت خود نگاه می کنیم و مشغول تماشای یک رویداد در پیرامون مان می شویم، زمان فیزیكی نام دارد. همین طور مدت زمانی که طول می کشد تا یک نمایی یا فیلم به پایان برسد نیز زمان فیزیكی نامیده می شود.


یعنی زمانی که رویدادهای یک داستان در آن اتفاق می افتد. به این معنی که یک داستان مثلا در قرن پنجم میلادی در فرانسه یا قرن هفتم هجری در ایران اتفاق می افتد و نیز این موضوع که آن داستان در طی چند سال اتفاق می افتد. مثلا داستان رستم و سهراب از شاهنامه فردوسی، از زمان آشنایی رستم با تهمینه دختر شاه سمنگان آغاز می شود و با تولد سهراب و بزرگ شدن او ادامه پیدا می کند و به جنگ سهراب با پدرش می رسد و در نهایت با کشته شدن سهراب به دست رستم به پایان می رسد. مجموعه این رویدادها که در طول مثلا بیست سال اتفاق می افتد، زمان داستانی نامیده می شود.


در واقع زمان داستانی، از شروع یک داستان تا پایان آن را در بر می گیرد. سینما به شیوه های گوناگون با زمان داستانی برخورد می کند. در سینما این زمان می تواند براساس سیر تاریخی وقوع یک رویداد باشد یعنی تقدم و تاخر زمانی وقوع رویدادها رعایت شده باشد و داستان از نقطه الف شروع شود و به نقطه ب ختم گردد و در وسط آن نیز رویدادهای دیگری بر مبنای تسلسل زمانی به دنبال هم قرار گیرند. یا اینكه این تقدم و تاخر زمانی به هم ریخته و مثلا داستان فیلم در زمان حال آغاز شود و بعد به همراه شخصیت اصلی فیلم به گذشته او برویم و خاطرات زندگی او را مرور کنیم. به این نوع بازگشت به گذشته در سینما، فیلاش بک می گویند. در برخی فیلم های علمی تخیلی، داستان در زمان حال شروع می شود و بعد با شخصیت محوری و از دریچه ذهن او به آینده  میرویم و ادامه داستان را در زمان آینده دنبال میکنیم.


عبارت از مقدار زمانی است که رویدادی دراماتیک (نمایشی) در برابر چشمان تماشاگر اجرا می شود. زمان دراماتیک می تواند فشرده تر از زمان فیزیكی یا بسط یافته تر از آن و یا برابر با آن باشد.


سینماگر می تواند با به کارگیری یک خط روایتی فشرده، ماجراهایی را که در واقعیت ممكن است روزها، ماه ها یا سال ها طول بكشند، در طی دو ساعت فشرده به نمایش بگذارد. در این صورت فیلمساز باید خیلی از ماجراهای غیر لازم زندگی یک شخصیت را حذف کند و تنها بخش هایی را به نمایش بگذارد که اهمیت دراماتیک (نمایشی) دارند و پیش برنده داستان اند و یا تحولی در وضعیت شخصیت های فیلم به وجود می آورند. مثلا الیور استون در فیلم اسكندر، زندگی اسكندر مقدونی را از کودکی تا زمان مرگ او در مدت دو ساعت و نیم روایت کرده است. یا برعكس فیلمساز می تواند با کش دادن زمان، ماجرایی را که می تواند در کمتر از یک ثانیه اتفاق بیافتد، در چند دقیقه یا بیشتر روایت کند. مثلا افتادن سیب از درخت شاید کمتر از 3 ثانیه طول بكشد اما در سینما این لحظه می تواند تا پنج دقیقه و یا بیشتر هم نشان داده شود.


در برخی فیلم ها نیز زمان فیزیكی با زمان دراماتیک یكی می شود. مثلا ماجرایی که در فیلم وسترن ماجرای نیمروز ساخته فرد زینه مان روایت می شود، درست یک ساعت و نیم طول می کشد که برابر با زمان فیزیكی (واقعی) است. در این فیلم کشمكش و درگیری گری کوپر با سه کابوی خلافكار فیلم در ۱۹ دقیقه واقعی رخ می دهد و کارگردان با نشان دادن ساعت روی دیوار و ساعت ایستگاه راه آهن در نماهای متعدد، این موضوع را به تماشاگر یادآوری می کند.


علاوه بر زمان داستانی، دراماتیک و فیزیكی، زمان دیگری نیز در سینما وجود دارد به نام زمان روانی که در واقع تاثیر روانی تماشای یک صحنه یا یک رویداد در فیلم بر تماشاگر آن فیلم است. این تاثیر روانی ممكن است باعث شود که آن صحنه از نظر زمانی بر بیننده،بسیار طولانی تر از زمان واقعی باشد و یا آن چنان ریتم تندی داشته باشد که تماشاگر از دیدن آن احساس کند که زمان خیلی سریع تر از واقعیت بر او گذشته است.

مثلا برای گذشت زمانی برابر با یک دقیقه برای شخصی که در شرایط سخت به سر می برد بسیار طولانی جلوه خواهد کرد و به سختی خواهد گذشت .حال آنكه وقتی لحظات را به خوشی می گذراند اصلا متوجه گذشت زمان نخواهد شد.


در سینما، عناصر و عوامل بسیاری، باعث ایجاد تاثیرات روانی از جمله تاثیر زمان روانی بر بیننده می شود. صحنه ای با ریتم تند و موسیقی با ضرباهنگ تند می تواند تندتر از زمان واقعی آن به نظر برسد و برعكس صحنه ای با ریتم کند و یكنواخت، آهسته تر از واقعیت به نظر برسد. تماشاگر فیلم های هالیوودی که ضرباهنگ تندی دارند، اغلب متوجه گذشت زمان نمی شوند اما تماشاگرانی که به فیلم های هالیوودی عادت کرده اند با دیدن فیلم های هنری سینمای اروپا مثل فیلم های آندره تارکوفسكی یا روبر برسون یا فیلمساز ایرانی سهراب شهید ثالث که ریتم کندی دارند، دچار خستگی می شوند.


 




 


گذشت زمان در سینما کارکردهای متعددی دارد. یكی از شگفتی های سینما همین مسئله زمان و شیوه نمایی آن در سینماست. آنچه از نظر زمانی در عالم واقعیت امكان پذیر نیست، به راحتی در سینما امكان پذیر است. در سینما، فاصله چندین روز، ماه، سال و یا قرن را در دو یا سه ساعت یا حتی کمتر طی کرده و به سادگی به زمان های دور گذشته یا آینده می رویم و این کار با تمهیداتی سینمایی مثل فلاش بک (Flash Back) یا فلاش فوروارد (Flash Forward) میسر است. 


فلاش بک، تكنیكی است در سینما برای روایت و داستان پردازی که به معنی بازگشت به گذشته است. 


مثلا فیلم با صحنه ای از زمان حال آغاز می شود که در آن بازیگر نقش اول سرگرم اتومبیلرانی در خیابان است و ناگهان از مقابل کافه ای می گذرد و با دیدن این کافه خاطرات گذشته و زمانی که با دوست دختر قدیمیاش در آن نشسته بودند و قهوه می خوردن در ذهنی جان می گیرد و فیلم از زمان حال به گذشته می رود و ما قهرمان فیلم را با دوست دخترش در همان کافه می بینیم که نشسته است و دارد قهوه می نوشد و داستان فیلم از این جا به بعد در فلاش بک اتفاق می افتد و بعد از چندین صحنه دوباره به زمان حال برمی گردیم و قهرمان را مثلا در حال رانندگی می بینیم.


فلش فوروارد نیز نقطه مقابل فلش بک است.


در فیلم ری فلاش بک های زیادی داریم که به دوران کودکی ری چارلز نوازنده و خواننده بزرگ جاز مربوط است و یادآوری آنها برایش دردناک است. فیلمسازانی مثل آلن رنه و کوئنتین تارانتینو با فیلم هایشان مفهوم زمان در سینما را تغییر داده اند.

در فیلم غیرمتعارف زندگی عجیب بنجامین باتن ساخته دیوید فینچر، زندگی شخصیت اصلی برخلاف زندگی انسان های عادی، حرکتی معكوس دارد و از پیری به کودکی می رسد.


 




 


 


 


بیشتر بخوانید: