ایران وکیل– از اوایل اسفند در بازارها، مخصوصاً دکان های پارچه فروشی و کفش و کلاهدوزی ازدحام می شد. هرکس به قدر توانایی خود به فکر لباس عید برای خانواده ی خود بود. خیاط ها منتهی تا نیمه ی اسفند کار تازه قبول می کردند. از بیستم اسفند به بعد پاره ای از دکاندارها که سر و کار مستقیم با عید داشتند، دکان های خود را تزیین می کردند، بقال ها طبقه های معلق از سنجد ساخته و دسته های شمع پیهی که با جوهر سبز و قرمز روی آنها را نقش و نگار انداخته بودند، به سر تا پیشانی دکان خود می آویختند. کپه های فرسوده سال قبل را نو و سرطاس های برنجی پشت انها را براق و از انواع حبوبات مملو می کردند و فاصله ی هر کپه، کاغذ سبز و آبی و زرد و سفید لوله کرده، می گذاشتند روی خیک های روغن که نصف جلد آن را پاره و روغن آن را نمایان کرده بودند، نقش و نگار بیرنگ انداخته، در بعضی گوشه های آن زرورق می چسباندند.


در هفته ی آخر سال دسته هایی در شهر راه می افتاد، یکی از آن ها آتش افروز بود. چهار پنج نفر دست و صورت و گردن خود را سیاه کرده، مقداری خمیر به سر گرفته، روی آن پنبه و کهنه ی آغشته به نفت گذاشته و آتش به آن می زدند و هریک مشعلی به دست داشتند و با ضرب تنبک و تصنیف خوانی عده ی دیگری دوره افتاده، از هر دکان شاهی صد دیناری می گرفتند و ذکر آن ها این بود:


آتش افروز حقیرم سالی                            یک روز فقیرم


دسته ی دیگری هم به اسم غول بیابانی بود که یک مرد قد بلند درشت قواره ای از پوست گوسفند سیاه، لباس چسبانی از سر تا به پای خود ترتیب داده، عده ای تنبک زن و تصنیف خوان دور او را گرفته، از دکان های شاهی صد دیناری دریافت می کردند.


شخص دیگری هم بود که یک دوری حلبی که وسط آن گودی داشت، نوک چوب نازک بلندی کرده و با حرکت دست که به چوب می داد، دوری را در محور خود در نوک چوب به چرخ می انداخت و گاهی به قدر دو سه ذرع دوری را به هوا انداخته، باز در همان حال چرخ با چوب خود می گرفت.


شب چهارشنبه آخر سال، در خانه ها آتش آفروزی می کردند و زن ها به این کار خیلی علاقه داشته، مقداری بوته در یک سمت حیاط کپه کپه می گذاشتند و آتش می زدند و از روی آن ها می پریدند. این جست و خیز دو سه بار از سر تا ته تکرار می شد و این ذکر را هم در ضمن می گفتند


غم برو، شادی بیا                          محنت برو، روزی بیا


در دفعه بعد این ذکر را که آتش مخاطب بود، باید می گفتند:


زردی من از تو، سرخی تو از من، سرخی تو از من، زردی من از تو


عصر سه شنبه آخر سالی از خیابان برق به سمت خانه می آمدم، در جلو دکان نانوایی سرپامنار رو به روی قیصریه که امروز مدرسه متوسطه شده است، یکی از پادوهای دکان که از طرف استاد مامور فروش بوته ها بود برای عرض متاع خود فریاد می زد « خونه گفتند بوته یادت نره»


سیزدهم نوروز عید ورزش و تفریح بود. روز یا شب پیش، هرکس به قدر وسع و لزوم تدارکی برای این روز می دید. از صبح این روز خانواده های شهری با سماور های کوچک و بقچه سته هایی که در آن خوراکی روزانه را بسته بودند، خیابان هایی را که به بیرون شهر می رفت پر می کردند. دسته دیگر که سیزده بدر را فقط برای عصر گذاشته بودند، از دو سه ساعت بعد از ظهر به این خیابان ها رو می آوردند.


از شهر که به بیرون می رفتند، هر دسته ای کنار نهر آب و سبزه زاری می نشستند، نهار را در زیر طاق آسمان و اگر چند درختی گیر آورده بودند، در زیر سایه ی کم آن صرف می کردند. آجیل و سیرینی هم چه قبل از نهار و چه بعد از نهار داشتند، بعلاوه عصری کاهو با سرکه یا سکنجبین و یا سرکه شیره حکما باید بخورید. بعضی از خانواده های نسبتاً تواناتر رشته بریده و نخود و لوبیای پخته و اسفناج خردکرده ی شسته در سه کیسه دوغ و کشک در یک کوزه و مقداری پیاز و روغن همراه برده و در یورتی که برای خود گرفته بودند، آش رشته ای هم ضمیمه ی سایر خوراکی ها می کردند.

 


بیشتر بخوانید: