خاستگاه های هویت و فرهنگ ایرانی


ایران وکیل – بی تردید روح ایرانی، بیش از هر چیز ، یک بر ساخته تاریخی است. به بیان دیگر، انسان ایرانی در گذر زمان ایرانیت خود را شکل داده، تا امروز با هیبت و هویتی خاص و متمایز از دیگران شناخته و تعریف می شود. از این رو، برای شناخت بیشتر این روح، نیازمند گذر و نظری به تاریخ دیرینه ای که در پس آن نهفته است ، هستیم.


با نگاهی به ساختار فرهنگی ایران می توان سه روند هویتی عمده و تأثیر گذار را در این ساختار تشخیص داد. اگرچه هریک از این روندها در طول تاریخ ایران در برهه های زمانی متفاوتی یکدیگر را به چالش کشیده اند، اما هریک از آنها در ساختار فرهنگی ایران و شکل گیری هویت ایرانی جایگاه ویژه ای دارند. در واقع ساختار فرهنگی ایران آمیزه ای از هر سه ی این  روندها می باشد که اگرچه دارای عناصر متفاوت و گاه متعارضی هستند، اما در پیوند با یکدیگر کلیت فرهنگ و هویت ایران را شکل داده اند. هریک از این روندهای هویتی سازنده ی یک ضلع از سه گانه ی فرهنگی ایران هستند که علیرغم مؤلفه های متفاوت و گاه متعارض، همواره با یکدیگر در ارتباط بوده اند و دگرگونی های که هریک از این روندها داشته اند، نه تنها دگرگونی در عرصه ی فرهنگی، بلکه دگرگونی و تحول در عرصه های اجتماعی، سیاسی و اقتصادی را به دنبال داشته است.  از جمله این تغییرات ، تحول در عرصه ی سیاسی بوده است که نه تنها در معادلات مربوط به ساخت قدرت تأثیر داشته، بلکه ساختار اجتماعی و به طور خاص طبقات اجتماعی را نیز متأثر ساخته است. فرهنگ سیاسی که برگرفته از رابطه ی دو سویه ی فرهنگ و سیاست می باشد و هم تعیین کننده ی نحوه ی نگرش و عملکرد نظام سیاسی با مردم و هم نشان دهنده ی ذهنیت مردم نسبت به نظام سیاسی و عملکرد آن می باشد به شکلی مستقیم از فرهنگ و هویت است که تأثیر می پذیرد. فرهنگ سیاسی در ایران نیز در طول قرن ها و متأثر از دگرگونی های عمده ای که در ساختار فرهنگی ایران روی داده است، شکل گرفت است. روندهای عمده ی هویتی در ایران در شکل دهی به فرهنگ سیاسی این کشور اساسی ترین نقش را داشته اند. لذا بررسی هریک از این روندهای هویتی و نشانه هایی که دگرگونی های آنها بر گرایشات و فرهنگ سیاسی ایرانیان داشته اند از اولویت برخوردار است.


هویت ایران باستان، هویت اسلامی و هویت مدرن یا غربی سه روند هویتی هستند که در شکل‌دهی به ساختار فرهنگ ایران در طول قرن ها نقش بسزایی داشته اند.


 




 


 ایران باستان ancient persia


اولین روندی که در مسیر شکل گیری هویت ایرانی می بایست مورد بررسی قرار گیرد، هویت ایران باستان می باشد.


هویت ایران باستان یا هویت پیش از اسلام قدیمی ترین بعد هویتی ایرانیان می باشد که با توجه به قدمت و استمرار این هویت در تاریخ ایران و تأثیر گذاری آن بر ذهنیت فردی و جمعی ایرانیان از اهمیت زیادی برخوردار است. در واقع هویت ایران باستان دربرگیرنده ی عناصر فرهنگی پایداری است که تا امروز نیز همچنان رفتار سیاسی و منش اجتماعی مردم ایران را متأثر ساخته است.


اساساً فرهنگ سیاسی و اجتماعی ایران باستان به فرهنگی اطلاق می شود که تا پیش از ورود اسلام به ایران در این کشور حاکم بود و نظام های سیاسی ایران از زمان تشکیل اولین پادشاهی در دوره ی مادها تا آخرین آنها در دوره ی ساسانیان را در بر می گیرد، اما تأثیرات ماندگار آن بر فرهنگ سیاسی ایرانیان حتی تا زمان حال نیز همچنان ادامه دارد. این روند هویتی در طول حیات خود از یکسو با رخدادهایی مواجه شده است که اگرچه آن را مختل نموده و نظم آن را برهم زده اند، اما نتوانستند آن را دچار افول نمایند، از مهمترین این رخدادها می توان به حمله ی اسکندر به ایران و حدود بیش یکصد سال حکومت جانشینان او (سلوکیان) اشاره کرد. اما از سوی دیگر هویت ایران باستان با رخدادهایی نیز روبرو گشت که به شکلی بنیادین این روند هویتی را به چالش کشیده و آن را دست کم برای مدت های طولانی دچار گسست و آشفتگی نمودند و منجر به شکل گیری روند هویتی جدیدی شدند، که اگرچه هویت ایران باستان را را کاملا محو نکرند، اما موجب تغییرات وسیعی در آن شدند. حمله ی اعراب به ایران رخدادی بود که نه تنها هویت ایران باستان را تا مدت ها دچار افول کرد و گسستی تاریخی در آن بوجود آورد، بلکه روند هویتی جدیدی که مبتنی برآموزه های اسلامی بود را جایگزین آن نمود. اگرچه با گذشت قرون اولیه اسلامی، ایرانیان توانستند عناصر متعددی از فرهنگ خود، از جمله در حوزه ی سیاسی را در آمیزه ای با عناصر فرهنگ اسلامی مجدداً  و با ظاهری متفاوت بازتعریف کنند.


به طور کلی به لحاظ تاریخی پیشینه ایرانیان را به اقوامی که آریایی نامیده می شوند، نسبت می دهند که با مهاجرت به ایران در این سرزمین سکنی گزیدند. اما از منظر تمدن سازی، فرمانروایی مادها بر گوشه ی غربی ایران که نخستین شاهنشاهی آریایی- ایرانی را تشکیل دادند و به مرور سراسر ایران را زیر سلطه ی خود گرفتند، آغاز تاریخ ایران محسوب می شود. مادها در ابتدا قبایل دامدار و جنگجویی بودند که با غلبه بر عناصر بومی ساکن ایران، همراه با دیگر گروهها و قبایل آریایی به فلات ایران وارد شدند و در غرب ایران سکنی گزیدند. حضور آنان در تمامی مراحل همراه با جنگ و درگیری بوده است. پس از اسکان نیز خود را درگیر با دشمنان خارجی دیدند که در رأس آنها دولت جنگ طلب آشور قرار داشت و بناچار برای بقای خود باز هم مجبور به جنگ شدند.


هرودت که مهمترین تاریخ نگاری است که شرح مفصلی درباره مادها ارائه می دهد، آورده است که مادها در آن روزگار در دهکده های پراکنده و در شرایط هرج و مرج زندگی می کردند که بی نظمی و یاغی گری در آن رواج داشت. در این میان شخصی بنام دیااُکو بواسطه ی قضاوت های عادلانه اش در میان گروه های مختلف شناخته شده بود و این شهرت سبب گردید تا مردم او را به پادشاهی برگزینند. بنابراین دیااُکو نخستین کسی بود که در تاریخ ایران به واسطه ی شهرت به صفات نیکو و عدالت گستری به پادشاهی رسید. اما نظر به اینکه مادها از قبایل متعددی تشکیل شده بودند، لذا تمرکز قدرت امکان پذیر در دست یک شخص یا یک قوم خاص عملاً امکانپذیر نبود، لذا حکومت در دوره ی مادها به شکلی غیر متمرکز و ملوک لطوایفی اداره می شد. در واقع اگرچه مادها نخستین پادشاهی را در ایران پایه گزاری کردند، اما پادشاه بیشتر نقش داور و قاضی را داشت و به شکلی انتخابی برگزیده می شد. بنابراین در این دوره منشأ ایزدی و الهی داشتن پادشاه که بعدها به یکی از اصلی ترین اعتقادات در نظریه سیاسی ایرانیان باستان تبدیل شد، وجود نداشت.  


پس از مادها، هخامنشیان بزرگترین و منظم ترین امپراطوری آن زمان را در ایران پایه گذاری کردند. کوروش مؤسس این امپراطوری یکی از شخصیت های تاریخی است که به دلیل تسامح و تساهلی که در قبال عقاید مذهبی سرزمین های فتح شده از خود نشان می داد در میان ملل دیگر و آیین ها و مذاهب گوناگون مورد ستایش قرار گرفته است. نظام سیاسی در هخامنشیان نیز مبتنی بر پادشاهی است که در آن، در مقایسه با حکومت مادها، پادشاه از قدرت و اختیارات بیشتری برخوردار است. البته این پادشاهی در ابتدا به شکلی غیرمتمرکز اداره می شد، اما در دوره ی داریوش از قدرتمندترین پادشاهان هخامنشی و با تمهیدات او ساختاری سازمان یافته و متمرکز یافت به نحوی که امپراطوری هخامنشی به یکی از سازمان یافته ترین و قدرمندترین امپراطوریهای آن زمان تبدیل شد که از کرانه های شرقی مدیترانه تا مرزهای غربی هند را تحت تسلط خود داشت. از جمله تغییراتی که در این دوره به ویژه از زمان داریوش، در حوزه سیاسی روی می دهد، منشأ آسمانی یافتن پادشاه می باشد. در واقع از این دوره نظریه فره ایزدی که بنیان نظریه ی سیاسی ایران باستان می باشد، پایه گذاری می شود. با مستولی شدن ضعف بر امپراطوری هخامنشی زمینه را برای  اولین رخداد تاریخی که برای نخستین بار روند هویتی ایرانیان باستان را به چالش کشید، یعنی حمله ی اسکندر به ایران که موجبات سقوط امپراطوری هخامنشی را فراهم آورد، فراهم شد. در زمان حمله ی اسکندر به ایران و حدود بیش از 170 سال حکومت جانشینان او ( سلوکیان) اقدامات متعددی برای اشاعه ی فرهنگ یونانی در قلمرو امپراطوری هخامنشی صورت گرفت.


یونانیان، از یکسو به واسطه ی  جنگ‌های متعدد ایران و یـونان و از سوی دیگر به خاطر روابط بـازرگانی بین دو کشور در میان ایرانیان شناخته شده بودند و اگرچه برخلاف بسیاری مهاجمان دیگر فرهنگ پرباری داشتند و در بسیاری زمینه های سیاسی، اجتماعی، فلسفی، نظامی، هنری، ادبی و معماری به پیشرفت ها و دستاوردهای درخشانی دست یافته بودند، اما به هر حال مردمانی با دین و نژاد متفاوتی بودند که به نظام سیاسی و اجتماعی و فرهنگی متفاوتی تعلق داشتند. بی‌دلیل نیست که تمدن و فرهنگ یونانی، از‌ زمان حمله ی اسکندر و با آغاز‌ حکومت‌ سلوکیان تا پایـان کار اشکانیان، و در مواردی حـتی پس از ایـن دوران،‌ آثاری‌ گسترده ای‌ در ایران برجای گذاشت. مهمترین نشانه های تأثیر فرهنگ یونانی را می توان در حوزه ی ادب و هنر به ویژه معماری مشاهده نمود. البته آثار نفوذ این تمدن‌‌ در ایران دیری نپایید و فرهنگ یونانی در نهایت امر با راه و رسم و زندگی ایرانیان سازگار نشد. در واقع فرهنگ یونانی علیرغم تمام تلاش ها و اقدامات نتوانست روند هویتی ایران باستان را با گسست و آشفتگی مواجه سازد. یکی از مهمترین دلایل این امر، ظهور امپراطوری ساسانی و مبارزه ی آن با عناصر فرهنگ یونانی و اشاعه ی مولفه های فرهنگ ایرانی به ویژه رسمیت بخشیدن به دین زرتشت بود. در ادامه به برخی نشانه هایی که بر تأثیرات فرهنگ  یونانی بر فرهنگ ایران باستان اشاره دارند، پرداخته می شود.


همانگونه که بیان شد، یکی از پیـامدهای حـضور و نشر فرهنگ و تمدن یونانی در ایران در حوزه ی ادبیات بود و‌ فراگیر شدن زبان یونانی به ویژه در میان طبقات بالای ایران بود. زبان یونانی رواج یافت و واژه های آن وارد زبان ایرانی شد که هنوز هم برخی از آنها در زبان امروز ما باقی مانده است. واژه های کلید، کلم، مروارید، نرگس از آن جمله است.  حتّی‌ در قرن سوّم میلادی، هنگامی که شاپور اوّل اراده کرد که شرح پیروزی‌هایش بر رومیان را‌ در‌ کتیبه ی کـعبه ی زردشـت حک کند، به دو زبان پهلوی و پارتی اکتفا نکرد‌ بلکه‌ آوردن متن کتیبه به زبان یونانی را‌ نیز‌ لازم‌ شمرد که خود نشان اعتبار و اهمیت‌ این‌ زبان آن هم چهار سده پس از رانده شدن سـلوکیان از ایـران بـود. مردم‌ کشور‌ باختر (بلخ) نیز خط یـونانی را‌ در‌ کـتیبه‌ها و سـکّه‌های‌ خود‌ به کار می‌بردند. کوشانیان نیز، پس از‌ آن‌که‌ باختر را متصرف شدند، در سنگنبشته‌ها و مسکوکات خود زبان باختری و خط‌ یونانی‌ را به کار بردند. تعدادی از ایـن‌ سـکّه‌ها و کـتیبه‌ها، از جمله‌ کتیبه ی معروف سرخ کتل در افغانستان‌ به‌ زبـان بـلخی و خط یونانی در کاوش‌های باستان شناسی  به دست آمده است.


همچنین یونانیان مراکز علمی‌ای را‌ با‌ هدف گسترش فرهنگ یـونانی مـآبی ایـجاد نمودند. از جمله‌ی این موارد مدرسه‌ی اسکندریه بود که زمانی بزرگترین مرکز عـلم یـونانی مآبی بود. در این مدرسه طب ‌نظری و علمی‌ یونانی‌ و مصری درهم آمیخته‌ بود‌ و منتها درجه‌ی هلنیسم را اجرا می‌کرد.اسکندریه آکادمی سلطنتی بود و شاه، دانشمندان را در رشته‌های گوناگون، بدانجا فـراخواند.حقوق لازم را بـه آنـ‌ها می‌داد تا بدون نگرانی مادی به تحقیقات خود بپردازند. برای نخستین‌بار در جهان کتابخانه‌ی بزرگی در اسکندریه‌ تاسیس‌ شـد. همه‌ی مـنابع‌ ادبی یونانی در چند صد هزار پاپیروس جمع‌آوری شده بود و در پولیس‌ها، ورزشگاه‌ها، تماشاخانه‌ها و معبدهای یونانی سـاختند.ادبیات یـونانی‌ در روسـتاها و شهرها خواننده داشت. پاپیروس‌های ادبی آن‌ها بسیار زیاد بود.


 




 


سـلوکی‌ها‌ با هدف اشاعه آداب‌ و رسوم و شیوه زندگی یونانی، یونانیان‌ و مردم‌ آسیای صغیر را به مهاجرت تشویق کردند و شهرهای جدیدی جهت اسکان آنها ساخته شد. که در آنها نه تنها معماری به سبک یونانی رواج داشت،  بلکه سایر روابط از جمله روابط اقتصادی نیز بر اساس اسلوب یونانیان در جریان بود. بقول‌ رمان گیرشمن«..جریانی تقریبا لا ینقطع، سکنه اروپای جنوب شرقی را به سوی سوریه، بابل‌ و ایران سـرازیر کـرد و عـناصری که آسیای صغیر و حتی سوریه‌ را ترک می‌گفتند، بدان افـزوده مـی‌شدند. برای استقرار‌ آنان، طرحی‌ وسیع‌ جهت‌ شهرسازی تهیه و اجرا گردید، مستعمرات نظامی و غیرنظامی ایجاد شد.در شهرهای تازه تاسیس‌ شده‌ اغلب‌ بناها به شیوه و اسـلوب مـعماری یـونانی ایجاد شده بود.


دست کم سیزده شهر ایران به نام فاتح اسکندریه خوانده شد. از آن پس پیکره های  بودا در جنوب افغانستان و شمال غربی هند با چهره و قامت یونانی پرداخته شد و درهم و دینار که یونانی است وسیله داد و ستد بازار شد.


اما همانگونه که بیان شد علیرغم تمام اقدامات سلوکیان در اشاعه ی فرهنگ یونانی، نهایتاً ایرانیان از میانه ی حکومت اشکانی و به ویژه در دوره امپراطوری ساسانی، فرهنگ ایرانی را بازیافتند و تمدن یونانی نتوانست در بن مایه های تمدن ایرانی نفوذ کند.


پس از سلوکیان، اشکانیان قدرت را به دست گرفتند. آنها نیز اگرچه از اقوام ایرانی بودند و تلاش می کردند تا خود را به پادشاهان هخامنشی منتسب کنند،  اما سالها حکومت سلوکیان و اشاعه ی گسترده ی فرهنگ یونانی، باعث شده بود تا اشکانیان از این فرهنگ تأثیرات فراوانی بگیرند. هنگامی که مهرداد اوّل اشـکانی بـابل را گشود و سلوکیان را‌ از ایران راند، برای‌ ادارهء‌ سرزمین‌های تازه‌ای که گشوده بود و مردمان پیـشرفته آن، خود را نـیازمند بهره‌جویی از استعداد و توانایی طبقه ی دانش‌آموخته در شهرهای یونانی و یا یونانی‌مآب نواحی غربی ایران دید. از هـمین‌رو، ظاهرا بـه قصد‌ رفع نگرانی و جلب همکاری عناصر یونانی این جوامع، لقب خود را در سکّه‌ها «دوسـتدار یـونان»یاد کـرد. امّا، با تثبیت حکومت اشکانیان، به‌ویژه در دوران پادشاهی مهرداد دوّم، وابستگی به یونانیان به‌گونه‌ای‌ محسوس‌ کاهش یافت. کتیبه‌ها گـاه بـه آرامی نوشته شد و نمادهای تازه(از قبیل ستاره یا هلال ماه) بر سکه‌ها پدیـدار گردید. بـه ایـن ترتیب به تدریج، نشانه های آیین و فرهنگ ایرانی جایگزین فرهنگ یونانی‌ مآبی اشکانیان شد.


پس از اشکانیان امپراطوری ساسانیان تلاش های گسترده ای را برای محو همه جانبه ی نشانه های فرهنگ یونانی و تبلیغات منفی علیه یونانی گری اشکانیان صورت دادند. دوره ی ساسانیان از این حیث که برای اولین بار در تاریخ ایران هویت ایرانی به شکل یک واحد جغرافیایی منسجم تکوین می یابد، حائز اهمیت فراوان است. مفهوم هویت  ایرانی در معنای یکپارچه ی سیاسی و قومی و دینی و زبانی و زمانی و مکانی آن، که شباهتهایی به مفهوم هویت ملی در عصر جدید دارد، در قرن سوم میلادی از سوی پادشاهان ساسانی وارد تاریخ ایران می شود. استقرار پادشاهی ساسانی و دین زرتشتی، به عنوان آیین رسمی کشور همراه با رسمیت یافتن اسطوره های دینی و قومی درباره ی آفرینش و تاریخ و جایگاه جغرافیای ایران پایه های اصلی هویت اقوام ایرانی را که در ایرانشهر زندگی می کنند، شکل می دهد. در دوره ی سـاسانی، بـرای نخستین بار دولتی‌ واحد‌ با نظام سیاسی و دینی‌ واحد پدید آمد.هم در این زمان بود که واژه ی «ایران» به عنوان یک مفهوم سیاسی به کار برده شد و مفهوم «ایرانشهر» یا قلمرو پادشاهی ایران، همراه القاب مـقامات اداری و نـظامی شایع گردید، همچون«ایران دبیربد» یا «ایران‌ ارتشتار». هم‌ در اواخر این دوران بود که تاریخ سنتی ایران برای نخستین بار در خدای‌نامک‌ها تدوین شد و به ثبت رسید و نوعی هویت قومی و شبه‌ ملی‌ بـا بـعد‌ سیاسی به عنوان «کشور ایران» برای آن ابداع گردید.در این تصور تاریخی اثری از سلسله‌های ماد و هخامنشی نیست. سبب‌ عمده آن بود که ایرانیان به نگارش وقایع تاریخی و نگارش‌ آثار‌ ادبی‌ و نگارش اصول و مبانی بـاورهای دیـنی و اسـاطیری اعتقاد نداشتند و بر این بـاور بـودند کـه ‌‌همه ی این آثار باید سینه ‌به ‌سینه از نسلی به نسل دیگر سپرده شود تا در‌ هر زمان‌ منابع‌ و مآخذ زنده، آن را برای هم‌نسلان خود بازگو کـنند. بنابراین طـبیعی بـود که با گذشت‌ زمان، دوران ماد و هخامنشی از خاطره ی تـاریخی ایـرانیان محو گردند. در واقع در دوران ساسانیان برای اولین بار هویت ایرانی به عنوان هویتی مستقل مطرح گردید. اگرچه برای ساسانیان نیز همچون دیگر امپراطوریهای گذشته اهمیت قوم و نسب به ویژه برای تمایزهای طبقاتی از اهمیت برخوردار است، اما برای اولین بار هویت ایرانی به عنوان مبنای متمایز کننده ی ایران از سایر حکومت های خارج از گستره ی جغرافیایی این کشور در نظر گرفته می شود. در این میان رسمی شدن به دین زرتشت نیز از دیگر عواملی بود که به هویت مستقل ایران در برابر دیگر هویت ها، رسمیت می بخشید.


اصغر پرتوی در مقاله ی «نقش ملی گرایی و اسلام در ایجاد هویت مشترک ملت سازی در دوره ی پهلوی و جمهوری اسلامی ایران» معتقد است، که هویت ایرانی از دوره ساسانی  و با توسل به مولفه هایی از قبیل سرزمین و مفهوم فرشاهی و ایرانشهر، اقوام همخون ایرانی، زبان و دین مشترک، توسط حاکمان ساسانی و به یاری موبدان زرتشتی پایه گذاری شد.


اگرچه دوران ساسانیان، دوره ی شکل گیری اولیه ی فرهنگ و هویت مستقل ایرانی بود، اما همچنین مقدر بود تا  همین دوران نیز آغاز اضمحلال روند هویت ایران باستان گردد. رخداد تاریخی که گسستی عمیق در این روند ایجاد کرد، حمله ی اعراب و شکست امپراطوری ساسانیان از آنها و ورود اسلام به ایران بود که سرآغاز رشد دومین روند هویتی در ایران یعنی هویت اسلامی شد.


 




 


دین در ایران باستان


مطالعه ی تاریخ ایران، گویای این حقیقت است که‌ دین همواره، همپای زندگی‌ ایرانیان بوده و ایـرانی‌ها هـمیشه دیندار بوده‌اند. ایمان به خدا، ایمان بـه مـعاد، ایمان به لزوم عمل صالح از‌ دوره‌های‌ باستانی‌ و خیلی کهن جز پایه‌های تربیت‌ مذهبی در ایران بوده است. پیوند عناصر و جهان بینی دینی بخشی جدانشدنی از زندگی ایرانیان در تمامی قرون بوده است و شاید اگر گفته شود روحیه و ذهنیت دین مدار ایرانیان بخشی ثابت از هویت آنها بوده است، که وقایع مختلف محتوای آموزه های اعتقادی آنها را تغییر داده، بدون اینکه این روحیه دین مدار را دگرگون کرده باشد، سخنی به گزاف گفته نشده است. اسطوره های ایرانی که چگونگی شکل گیری فرهنگ و هویت ایران را توضیح می دهند،  سراسر با آموزه های دینی و مذهبی پیوند خورده اند. به لحاظ تاریخی نیز نشانه های این روحیه ی دین مدار ایرانیان را در نخستین اجتماعاتی که آنها تشکیل داده اند می توان مشاهده نمود. بسیاری از آثار و بویژه سنگ نوشته های به جای مانده از دوره های مختلف تاریخی در این کشور، گویای آن است که مذهب در زندگی ایرانیان چه نقش عمیق و تأثیرگذاری داشته و با زندگی روزمره ی آنان در پیوندی نزدیک بوده است.


 




 


دین در دوران ایران باستان از زمان مهاجرت آریایی ها و حتی پیش از آنها در این سرزمین وجود داشته است.آریایی‌ها، پس از ورود به ایران و هـند، مذاهب بسیار بزرگی را بوجود آوردند که ودایی و بودایی در هند، میترایی، زرتشتی، مانوی و مزدکی در ایران از آن جمله‌اند. به طور معمول هر گاه ادیان در ایران باستان مورد توجه قرار می گیرد، دین زرتشت مهمترین دینی است که از آن یاد می شود، در حالی که پیش از ظهور زرتشت نیز آریایی ها مردمانی دیندار بودند. در مورد عقاید آریایی قبل از‌ زرتشت، چنین‌ به نظر می‌رسد که عقاید طوایف بومی‌ بر‌ نـوعی‌ طـبیعت‌پرستی‌ ثنوی‌ مبتنی بوده است. یعنی این‌ طـوایف در آغـاز کار عـوامل طـبیعت را اعـم از عوامل مفید و سودبخش و یا عوامل مضر و زیان بخش می پرستیدند. عوامل مفید برای اینکه نظرشان جـلب‌ شود و خـیری‌ برسانند، مورد‌ پرستش بوده‌اند و عوامل بد، برای این‌که از‌ شرّ‌ آن‌ها در‌ امان‌ بمانند.در‌ این‌ دوره ایـن طـوایف گویی برای خود عوامل طبیعی روح، شعور، ادراک و احساسات قایل بوده‌اند.در هـر حـال، عوامل طبیعی مورد پرستش‌ در این دوره دو دسـته بوده‌اند:


عوامل نـیک‌وبد، عوامل نیک به انگیزه‌ی‌ امید و عوامل بد به انگیزه‌ی ترس‌ پرستش می‌شده‌اند.در حقیقت، از همان آغـاز بـه نوعی ثنویت(دوگانگی)میان‌ خدایان قایل بوده‌اند و بـه دو گـونه آنها را می‌پرستیده‌اند.(مقدس جعفری ص234)  در میان ادیان پیش از زرتشت، ظاهراً میترائیسم از اهمیت و گستردگی بیشتری برخوردار بوده است. عنصر مشترک تمامی ادیان در ایران رشد طبقه ای اجتماعی است که به عنوان متولیان و رهبران دینی از قدرت و محبوبیت زیادی برخوردار بوده اند.  در واقع در این بحث آنچه حائز اهمیت است، ارتباط روحیه ی مذهبی ایرانیان با طبقه ای است که در تمامی ادیان چه پیش و چه پس از ظهور زرتشت به عنوان رهبران و متولیان مذهبی رشد یافته اند و در تمامی دوره ها از جایگاه بالای اجتماعی برخوردار بوده و وظیفه ی هدایت مذهبی جامعه را به عهده داشته اند، به گونه ای که دینیاران یا روحانیان از جمله طبقات اجتماعی عمده در ایران باستان محسوب می شدند و وظایف سیاسی و اجتماعی مهمی را بر عهده داشتند. دینیاران تاریخ ایران باستان با عناوینی از قبیل: مغان، موبدان، زوتر، آثرون، روحانیون و…عهده‌دار وظایف و اختیارات زیر بودند:


با دخالتی که در امور عـرف مـی‌کردند، آن امور را جنبه ی مقدس‌ می‌بخشیدند و معمولا افراد از تولد تا مرگ از تیررس نظارت آنـ‌ها در امـان نبودند.حق‌ قضاوت و دادگری، ثبت ولادت، عروسی، داشتن املاک و اراضی، کسب‌ ثروت از راه جرایم دیـنی، عشریه و صـدقات، برگزاری آیـین قربانی، تعیین کفاره ی گناهان، اجرای مراسم‌ ولادت‌ و تشیع جنازه، برگزاری جـشن‌هایی مـثل نوروز، مهرگان، وظیفه ی هدایت معنوی مردم و اختیاراتی از جمله: مشاوره به پادشاهان، اجرای مراسم دینی، سرپرستی محاکم جنایی و قضایی و… حـتی در دوره ی ساسانی رییس آن‌ها (موبدان موبد) نقشی همتراز‌ شـاه‌ داشـتند. در عمل ایـن گـروه‌ استقلال تـام داشتند و می‌توان گفت دولتی در دولت تشکیل مـی‌دادند.

با ظهور آیین زرتشت روحانیان از نفوذ و قدرت بالایی در جامعه برخوردار شد. جایگاه آنان در بافت سیاسی و اجتماعی جـامعه به‌ حدی‌ بود کـه کـسی پیش از آموختن تعالیم مغان، به پادشاهی نمی‌توانست‌ برسد. احترام به روحانیان زرتشتی به‌عنوان‌ پیشوایان‌ و نمایندگان‌ دینی در میان مردم به صورت سنتی رواج داشت. براساس همین دید و نظری‌ که‌ نسبت‌ به آنها داشتند، نظارت و دخالت آنها در امور مـذهبی و عرفی را لازم می‌شمردند.آگاتیاس‌ می‌گوید:‌ که‌ مغان در نظر جامعه سخت گرامی بودند. او در ادامه‌ می‌آورد که در نزد ایرانیان‌ هیچ‌ چیز مشروع و دادگرانه نیست، مگر آنکه مغی آن را روا کرده‌ باشد. با رسمی‌ شدن‌ دین‌ زرتشتی در دوره ساسانی نفوذ روحانیان کـه تـاج بر سر شاه می‌گذاشت و در شورای‌ سلطنتی‌ و انتخاب ولیعهد صاحب‌نظر بودند و با داشتن معابد و حق قضاوت و تعلیم‌ و تربیت‌ هر فرد زرتشتی قسمتی از مالکیت مادی و معنوی کلان دوره‌ ساسانی را در اختیار داشتند،رو‌ به‌ افزایش گـذاشت. عقاید عامیانه در دیانت زرتشتی ساسانی‌ به‌ آسانی باعث نفوذ همه‌جانبه موبدان در‌ زندگی‌ روزمره‌ فردی بود. براساس این‌ باورداشت‌ها‌ هر فرد در مـدت‌ شبانه‌ روز‌ بـر اثـر اندکی غفلت دستخوش گناه،پلیدی و نجاست می‌گشت.به دنبال همین‌ سیاست پیوسته بر خـرافات‌ افـزوده‌ می‌شد و گذشته از اعمال دینی، مواردی‌ چون‌ عطسه کردن، قضای‌ حاجت،چیدن‌ ناخن‌ و مو،روشن کردن چراغ‌ و مانند آن مراسمی جداگانه و دعـای‌ مخصوص بـه خـود پیدا کرد.


با توجه به آنچه بیان شد می توان نتیجه گرفت: اولا ایرانیان اصولا دارای روحیه ی دین مداری هستند و همواره در طول تاریخ پیرو آیین و دین خاصی بودند و دوماً در ایران باستان روحانیان و متولیان دینی از جایگاه بالای اجتماعی برخوردار بودند و همواره به عنوان واسط میان مردم و خدا عمل می کرده اند.


 




 


بنیان فرهنگ سیاسی ایران باستان


مهمترین ویژگی فرهنگ سیاسی ایران باستان که عناصر پایایی را بر فرهنگ سیاسی ایرانیان در طول قرن ها بر جای گذارده است، پیوند نزدیک میان دین وسیاست است. به طور کلی از زمان تشکیل نخستین پادشاهی ها در ایران دین و سیاست همواره لازم و ملزوم یکدیگر بوده اند. در‌ تاریخ ایران باستان دیانت امری همتراز سیاست و شأنی از شئون اجتماعی اسـت و همین سنخیّت‌ است‌ که مشروعیّت یابی سیاست را توسط دیانت توضیح مـی‌دهد.در ایـن انـدیشه دینیاری از‌ پادشاهی‌ جدا‌ نیست و پادشاه خلیفه ی خدا یا ظل اللّه است و به عبارتی، دیانت و سیاست بی‌آنکه عین‌ همدیگر باشند،لازم‌ و مـلزوم‌ یکدیگرند بر ‌ ‌هـمین اساس است که در اندیشه ی شاه آرمانی ایرانی، شاه را برگزیده ی خدا‌ و دارنده ی فره ی شاهی مـی‌دانند. به نـظر فـتح اللّه مجتبایی مقام شاهی در ایران باستان دو جنبه یا خصوصیت‌ توأمان‌ دارد. دینیاری و شهریاری یا حکمت و حکومت کـه‌ یکی فضیلت‌هایی چون عدالت و دینداری‌ و دانایی را شامل می‌شود و دیگری‌ کیفیاتی‌ چون‌ قدرت‌ و دلیری و نیرومندی را در برمی‌گیرد.


به لحاظ تاریخی همانگونه که بیان شد، پس از مهاجرت و اسکان آریایی ها در ایران، مادها نخستین قومی بودند که، شخصی خاص را برای حکومت تعیین کردند. اما این انتخاب به هیچ عنوان از جنبه ی قدسی و دینی برخوردار نبود و کاملاً مبنایی شورایی داشت. البته وجود قبایل متعدد و پیشینه ی شبانی ماد ها  که باعث ایجاد جامعه ای پراکنده و متکثر شده بود، در شکل گیری اندیشه سیاسی آنها تأثیر زیادی داشت. در واقع در این دوره سیاست هنوز جنبه قدسی و آسمانی نیافته بود و جنبه ی شورایی و انتخابی پادشاه و عدم شکل گیری پادشاهی مطلقه به دلیل تکثر قبایل و قدرت سران قبایل مادی تا پایان حکومت مادها تداوم یافت.


ساختار سیاسی در دوران هخامنشی دچار دگرگونی هایی هم در عرصه ی اندیشه و هم در عرصه ی عمل گردید. اگرچه کوروش بنیانگذار این امپراطوری بود، اما ساختار سیاسی هخامنشیان به طور خاص و اندیشه ی سیاسی در ایران به طور عام از زمان داریوش دچار تغییرات اساسی گردید. از این دوره پادشاه در پیوند با آسمان قرار می گیرد، یعنی از مشروعیتی قدسی و ماورایی برخوردار می شود. در واقع از این دوران سیاست و دین با یکدیگر پیوند می خورند و این امر تا قرن ها بعد و حتی تا دوران کنونی به یکی از اصلی ترین مبانی مشروعیت بخش قدرت سیاسی در ایران تبدیل می شود.


داریوش در چند جا تاکید می کند که :


«زمانی که اهورا مزدا دید که این سرزمین در آشوب است ، او آن را {شاهی} به من اعطا کرد. او مرا شاه کرد. من شاه هستم . با اراده ی اهورامزدا من آن را به جایش نشاندم». داریوش نه تنها در بیستون ، در چند جای دیگر هم بر این نکته تاکید می کند که با تائید اهورامزدا به شاهی رسید و از او کمک می گیرد.


این تایید ایزدی، که بعد ها با نام فرّه مشهور می گردد، مهمترین نظریه سیاسی می باشد که چگونگی کسب قدرت و مبانی مشروعیت قدرت سیاسی در ایران باستان را توضیح می دهد. البته این نظریه در دوره های مختلف تاریخی و در تلفیق با نظریات دیگر به شکل های گوناگون بازتعریف شده است.


بنابراین دوران هخامنشی و به طور خاص دوره ی داریوش سرآغاز شکل گیری نظریه فره ایزدی می باشد که در سراسر دوران تاریخی ایران باستان قالب ترین نظریه سیاسی محسوب می شود.


پس از حمله اسکندر به ایران و در دوران حکومت سلوکیان نظریه فره ایزدی رو به افول نهاد، زیرا  پایه ی اصلی قدرت و مشروعیت سلوکیان بر رضایت و تأیید اتباع امپراطوری آنـان قـرار داشت، به سخن دیگر«نه‌ نهادی‌ بلکه‌ شخصی و عاطفی» بود. امّا با استقرار حکومت اشکانیان‌ نهاد‌ پادشاهی‌ شکلی‌ سنّتی‌ به‌ خود گرفت و مشروعیت پادشاه در اثبات همخونی با دودمان پادشاهی هخامنشیان تجّلی یافت. از همین‌رو، پادشاهان اشـکانی،همانند هـمتایان هخامنشی خـود،منشاء اقتدار پادشاهی را نه رضایت و حسن نیت‌ شهروندان بلکه موهبت و اراده ی یزدان می‌شمردند و به تعبیری خود را نماینده ی او در زمـین می‌دانستند.


البته اگرچه نظریه فر ایزدی در دوران اشکانی نیز همچنان مهمترین توجیه کننده ی مشروعیت پادشاه محسوب می شد، اما قدرت سیاسی به شکلی غیر متمرکز و ملوک الطوایفی وجود داشت و پادشاه از قدرت مطلقه برخوردار نبود. دو دلیل برای  این امر می توان ذکر کرد: نخست آن که غلبه ی فرهنگ و تمدن هلنی برای مدت زمان مدیدی اشکانیان را از پرداختن به فرهنگ ایرانی بازداشت و همین امر گسستی میان آن ها با پیش از رداختن به فرهنگ ایرانی بازداشت و همین امر گسستی میان آن ها با پیش از خود ایجاد کرد. دیگر آن که تربیت بسیاری از شاهزادگان اشکانی در دربار روم – که به عنوان گروگان نگهداری می شدند – و سپس رسیدن برخی از این افراد به مقام پادشاهی ، به گسست یاد شده دامن می زد.


در دوره ی ساسانیان نظریه ی فر ایزدی از اهمیتی مضاعف نسبت به دوره های گذشته برخوردار گردید و بنیان های نظری آن تقویت شد، که مهمترین دلیل آن رسمیت یافتن دین زرتشت و پیوند بسیار نزدیک دین و دولت در این دوران است. بر این اساس نظام پادشاهی و موبدان زرتشتی علیرغم آنکه منافع خود را دنبال می کردند، اما در عین حال برای تداوم سلطه ی خود نیازمند حمایت از یکدیگر بودند. لذا گسترش نظریه فر ایزدی تداوم منافع هر دو گروه را در پی داشت.  در ادامه به تشریح این نظریه و مبانی آن پرداخته می شود.

مهم ترين اثري كه مباني نظري فره ايزدي را به طور كامل بيان كرده، اثر نيايش گونه دوره باستان، يشتها مي باشد كه بخش نوزدهم آن، درباره تعريف فر، لزوم وجود آن براي پادشاهي، فوايد و اثرات، نحوه دست يابي و محرومان از فر مي باشد.


در پژوهش هایی که با تکیه بر منابعی چون اوستا، کتیبه های شاهنشاه هخامنشی، عهد اردشیر، کارنامه ی اردشیر، نامه ی تنسر و کلیله و دمنه و خدای نامه( شاهنامه) انجام شده است، ارکان اندیشه ی سیاسی در ایران باستان شامل پنج رکن دانسته شده است که عبارتند از: 1- شاه فرّمند و مورد توجه اهورامزدا 2- خواست اهورامزدا 3- تخمه و تبار شاهی داشتن 4- اشه نظم کیهانی و نظم سیاسی و اجتماعی 5- توأم شدن پادشاهی و دین( حکومت و حکمت).


فرّ و مفهوم‌ فرّه بعد فلسفی و متافیزیکی و مشروعیت دهندهء حکومت و مقام‌ شاهی است. وقتی‌ گـفته‌ مـی‌شود کـسی دارای فرّه است، صفاتی چون پادشاهی، پرهیزکاری، خردمندی، بزرگی‌ و اشـرافیت‌ القـا می‌گردد. منظور از آیـین، ارته یا اشه است، یعنی‌ نظم‌ خاص حاکم بر عالم وجود که‌ سلطان و حاکم می‌بایست با این نظم آشنا‌ باشد. شاه‌ با تعهد درونی که نـسبت بـه‌ ایـن‌ نظم خاص‌ یعنی‌ اشه‌ با ارته داشت، از درون کـنترل مـی‌شد. به‌ عبارت‌ دیگر، اینگونه نبود که فعال مایشاء و حاکم مطلق باشد.


 




 


واژة فر در زبان اوستايي بمعني شأن و شوكت است و به معناي عظمت و شكوه نيز بكار مي رود. فر، فره، خرّه يا خُوارنه شكوه و اقبال و درخشش و بزرگيست. نيروئي است كيهاني و موهبتي ايزدي كه به مردمان گزيده مي رسد؛ حضور شعشعاني و منيع كرامت ملوك و انبياء و اولياست. حتي اهل حرَف نيز، هنگامي كه در كار خود مستعد و موفقند، بهره از آن مي گيرند. در بندهش  از چهار نوع فرّه اسم برده شده است كه يكي فرّه كياني است كه مخصوص پادشاهان است، فرّه آزادگان كه مخصوص ايرانيان است، فرّه روشن اورمزدي و فرّه ناگرفتني. بر اين اساس مي توان فهميد كه فرّه خصوصيتي وراي دانش و مهارت و تجربه است. شاهان گذشته از اين ويژگي ها جلال و شكوهي داشته اند و نور الهي با آنان بوده است و از گزندها، كيدها و آسيب ها در امان مي بودند و در تنگناها اين فرّه به آنان كمك مي كرده است. در اوستا آمده است كه فرّ كياني بهره ناموران و شهرياران مي شود و از پرتو آن به رستگاري و كامروايي مي رسند.اين فرّ هميشه از آن ايرانيان است و تا پديدار شدن سوشيانت و برپايي رستاخيز، روي از ايران و ايرانيان بر نخواهد تافت. در واقع فر ایزدی موهبتی است که از سوی اهورامزدا به پادشاه اعطا شده است. پادشاهی که خصایل نیکو و نسب پاکش موجب اعطای این امتیاز به او شده است. نسب بهي و اصالت خون از عوامل اصلي دريافت فرّه ايزدي بود، وليكن علت تام و صرف نبود. در اين ميان برخورداري از فرّه ايزدي منوط به شروطي بود. به موجب دينكرد صفات و تكاليف پادشاه چنين است:


1-رعايت آنچه بتكاليف پادشاهان نسبت به دين بهي است2- عقل سليم3- اخلاق نيكو 4- قوه عفو و اغماض4- محبت نسبت به رعایا؛ 6- قوه تهيه آسايش براي رعايا 7- شادی 8- تذكر دائم به اينكه جهان گذران است 9- تشويق مستعدان و كاردانان 10- تنبيه نالايقان 11- حسن سلوك با رؤساي كشور 12- اصدار اوامر عادلان 13- ابقاء رسم بار عام ؛ 14- سخا 15- دفع آز 16-بی بيم كردن مردمان 17- تشويق نيكان و اعطاء مقامات درباري و مناصب دولتي به آنان  18-مواظبت در نصب كارگزاران مملكت 19- اطاعت تام به خداوند.


در عین حال نظریه فر ایزدی جنبه ی دیگری نیز داشت و آن این است که برخورداری از فر ایزدی امتیازی ابدی و همیشگی نیست، بلکه برخورداری از آن به اندیشه و عملکرد پادشاه بستگی دارد و چنانچه پادشاه از فضایل و شایستگی هایی که بر اساس آن ها فر ایزدی به او اعطا شده، رویگردان شود، فر ایزدی نیز از او روی بر می تابد. پادشاه در دو صـورت مشروعیّت الهی(یعنی فرهء ایزدی)را از دست می‌داد: اوّل، در‌ صورتی‌ که ادعّای خدایی مـی‌کرد؛ دوّم، وقتی کـه بـیدادگری می‌کرد. در باور‌ ایرانیان‌ اینکه هرچه فرد دارد، مبتنی بر نظم‌ الهی و مـشیّت پروردگـار است، به‌ عـنوان‌ یک اصل پذیرفته شده است، یعنی‌ مقام‌ شاهی به خواست خـدا به‌ افراد خاص و برگزیده اعطا می‌شود. اما در عین حال از‌ آنجا‌ که در این باور جهان مقدّس، منظم‌ و همگون است، تجاوز‌ نمودن‌ از‌ این چارچوب و نظم‌ مـشخص از طـرف هرکسی‌ باشد حـتی‌ شاه، هزینه سنگین دارد. در واقع این جنبه از نظریه فر ایزدی درصدد پاسخ به این پرسش است که چگونه پادشاهی که دارای فر ایزدی بوده و شایستگی پادشاهی از طرف ایزد به او اعطا شده، به دلایل مختلفی این عنوان را از دست می دهد.  


واقعیّت ایـن بـود که گاه گاه مردم‌ بر‌ شـاه- به دلیل بی‌کفایتی و بی‌درایتی یـا سـتمگری زیاد- می‌شوریدند. پس این نظریه ی پادشاهی مـی‌باید در‌ چـار‌ چوب خود توضیح و توجیهی‌ برای‌ تمرّد و عصیان-یا‌ «فتنه» و «آشوب» – نیز‌ می‌داشت. این توضیح و توجیه به صـورت‌ نـظریّه ی‌» بازگشتن فره ی ایزدی از شاه » یا «از کـف فـروهشتن شـاه فره ی ایزدی را» بـیان شده‌ است. شاه‌ دارای فره ی ایزدی و بـرگزیده خـداست‌ و فقط در برابر‌ او‌ مسئول است. طبق این نظریه، مردم(یعنی هیچ‌ یک‌ از افراد و طبقات جامعه)نمی‌توانند او را خلع کنند، پس اگـر مـردم عصیان کنند، و‌ بویژه‌ اگر در این عـصیان پیـروز‌ شوند، باید‌ فـره ی ایـزدی از دسـت‌ او‌ رفته باشد، یعنی باید خـدا‌ پیش‌ از عصیان مردم او را خلع کرده و- به یک معنا- در اختیار داوری مردم یا‌ جامعه‌ قرار داده باشد.


اصولاً رخ داد شورش ها، سقوط سلسله ها  و از دست دادن تاج و تخت بدين گونه توجيه مي شود. اگر پادشاه به سوي دروغ و ناراستي بگرايد، فرّه و حمايت الهي از او جدا خواهد شد، و مشروعيت حكومت خود را به طور كلي از دست خواهد داد و در اين صورت حق بازخواست و مقاومت عليه او ايجاد مي شود، زيرا خداوند او را از كارگزاري خود خلع كرده است و او از جمله نيروهاي اهريمني محسوب مي شود.


البته ذکر این نکته ضروری است که به رغم آن که شخصیت شهریار ایرانی در روایات مختلف با هاله ای از تقدس و فر ایزدی همراه است ، اما در واقعیت بیرونی ، شهریار ، فر و شکوهش را مدیون قدرت های پیدا و پنهانی است که در قالب خاندان های با نفوذ ، روحانیون و یا سپهسالاران ، در لایه های تو در توی قدرت حضور دارند. این گروه که بر همه ی امور حکومت مسلط هستند، هر گاه منافع اقتصادی و یا جایگاه طبقاتی شان دستخوش خطر شود، فر ایزدی را از شاه گرفته و به شخص دیگری که منافع آن ها را تامین کند واگذار کرده و برای این دگرگونی ، توجیه قانونی ، مذهبی و … می تراشند !


به عبارت دیگر ، نظریه ی شهریار ایرانی یا الگوی فر ایزدی ، تنها آرمانی نظری است که هرگز جامه ی عمل بر خویش نپوشیده، هر گاه سلطان یا پادشاه ، دست به تلاشی برداشته تا این الگوی نظری را که بیانگر قدرت آسمانی و مطلقه ی شاه است محقق سازد، سایر صاحبان و سهمیان قدرت ، شهریار را از تخت به زیر کشیده و با بهانه ی این که فرّ کیانی از وی رخت بر بسته ، شخص دیگری را به جای او نشانده اند و یا شاه را نسبت به حدود و قدرت و اختیارش آگاه کرده و با او به تفاهم رسیده اند. به این ترتیب می توان ادعا کرد که ساختار قدرت در ایرات اساطیری و تاریخی ، تنها در اندیشه مطلقه بوده و در عینیت از الگویی متکثر ، لیکن غیر رسمی برخوردار بوده است .


به زغم آن که در بنیان نظری اندیشه ی سیاسی ایران باستان ، شاه همواره از جایگاهی رفیع و ممتاز برخوردار بود ، اما این جایگاه بار ها از سوی شخصیت های با نفوذ نادیده گرفته می شد ، زیرا قدرت به شکل وسیعی در طبقات برتر پراکنده بود.


 




 


طبقات در ایران باستان


به طور کلی زمانی که از طبقات اجتماعی در ایران باستان صحبت می شود، به هیچ عنوان معنایی که امروزه از طبقات اجتماعی برداشت می شود و یا تقسیم بندیهایی که امروزه از طبقات وجود دارد، مدنظر نمی باشد، بلکه بیشتر پایگاه اجتماعی افراد که بر حسب وظیفه ی آنها تعریف می شود، مورد توجه می باشد. در واقع افراد برحسب وظایفی که بر عهده داشتند، تقسیم بندی می شدند و این تقسیم بندی معیار دسترسی یا عدم دسترسی آنها را به امتیازات مختلف در ساختار سیاسی و اجتماعی تعیین می کرد.


اوستا اولین و قدیمی ترین سند مکتوبی است که در آن بر تقسیم بندی طبقات اجتماعی در ایران پرداخته شده است. بر اساس این تقسیم بندی سه طبقه اصلی اجتماعی دینیاران، رزمیاران و دامداران و کشاورزان می باشند. البته در یک متن دیگر اوستایی به طبقه چهارم صنعتگران نیز اشاره شده است.


در دوره ی مادها، نخستین طبقه بند ی اجتماعی در ایران صورت گرفته است. از دیدگاه تاریخی تا قبل از آغاز پادشاهی ماد اساساً طبقه یا طبقات خاصی در ایران شکل نگرفته بود و هر یک از قبایل ایرانی به صورت دودمانهای پدرسری در مناطق مختلف زندگی می کردند و به کشاورزی و دامداری مشغول بودند و اساساً سبک زندگی قبایل که مبتنی بر پدرسری و اقتصاد بسته بود، نیازی به تقسیمات اجتماعی نداشت، زیرا تمامی نیازهای قبیله در درون آن و با کمک اعضای آن برطرف می شد. در این دوران با توجه با اینکه تمامی قبایل از یک نژاد بودند و از آداب اجتماعی مشترکی پیروی می کردند، احساس خطری نداشتند، لذا نیازی به وجود طبقه ای به نام سپاهی نیز احساس نمی شد. همچنین با توجه با اینکه پدر خانواده هم قاضی و هم مجری آداب مذهبی بود لذا وجود طبقه ای به نام روحانیان نیز ضرورتی نداشت.


به نظر می رسد نخستین باری که قبایل ایرانی از طرف غرب احساس خطر کردند، لزوم تغییر اوضاع و احوال اجتماعی( حاکم بر جامعه ی ایرانی) را که قرن ها در حالت سکون و ایستائی بود حس کرده باشند و با تشکیل طبقه ی جدیدی بنام جنگیان اقدام به انهدام جامعه ی بی طبقه ی قبلی نموده و پایه ی سیستم طبقاتی را نهاده باشند و البته سلطه ی آشوری ها که در همسایگی ایران غربی دولت نیرومندی تشکیل داده بودند و به قصد اسارت و بردگی اقوام دیگر دست به تجاوز زده بودند، به این امر کمک کرده، قبایل ایرانی که تا آنوقت از کشاورزان و شبانان تشکیل یافته بود و به دو طبقه اجتماعی تقسیم گردید: 1- سپاهیان 2- برزگران و شبانان.( مشکورص1 ) اما آغاز پادشاهی مادها در ایران سرآغاز رشد طبقه اجتماعی جدیدی در ایران به نام مغ ها یا روحانیان بود و طبقات اجتماعی در این دوره به سه طبقه ی روحانیان، سپاهیان و کشاورزان و شبانان تقسیم شدند. در این دوره خانوادهء بزرگ پدرسری همچنان وجـود داشـت ولی از قـدرت‌ رئیس‌ آن تا اندازه‌ای کاسته‌شده بود، زیرا مغ‌ها اجراء آداب مذهبی و قربان کردن را بر عهده گرفته بودند. وظایف آنـها مـوروثی بود و کـسی نمیتوانست مغ شود مگر آنکه از اولاد مغ‌ باشد.


هخامنشیان بر خلاف مادها که ساختار طبقاتی ابتدایی داشتند، از گروه های اجتماعی پیشرفته تری برخوردار بودند.


در دوران هخامنشی ترکیب طبقات اجتماعی در ایران نسبت به دوره ی مادها تغییر چندانی نیافت، اما مفهوم طبقه ی برتر، در این دوران وارد ساختار طبقاتی ایران گردید. در این مورد می توان به سخنان هرودت استناد کرد. هرودوت در ضمن تـشریح آداب و رسـوم پارسیها دربارهء نـابرابری‌های اجتماعی چنین گوید:«وقتی دو نفر پارسی در کوچه با هم روبرو میشوند از روی علائم زیـر مـیتوان تشخیص داد که آنها از حیث مقام برابرند‌ یـا‌ بـاهم اخـتلاف دارند:آنها بجای اینکه بیکدیگر سلام کنند لبـهای یـکدیگر را میبوسند.اگر یکی از آنها از حیث مقام کمی از رفیق خود پائین‌تر باشد روی گونه‌های یکدیگر را مـیبوسند،ولی‌ اگـر‌ یکی از آنها از خانواده‌ای بسیار پسـت بـاشد در برابر دیـگری یـک زانـوی خود را بر زمین می زند و سجده مـی کند.


بنابراین نابرابری هایی که منشأ طبقاتی داشتند از دوران هخامنشی وارد ساختار طبقاتی ایران گردید. این ویژگی بعدها و توسط ساسانیان به شدت مورد استفاده قرار گرفت.


به نظر می رسد ساختار طبقاتی حکومت اشکانیان نیز تا حدودی مشابه مادها و هخامنشیان بوده باشد. فارغ از طبقات اجتماعی به طور کلی در دوره اشکانیان، جمعیت کشور به دو گروه آزادگان و بردگان تقسیم می شدند. دسته اول شهروندان درجه یک که از حقوق کامل شهروندی ( از جمله مالکیت اموال غیر منقول) برخوردار بودند. دسته ی دوم شهروندان درجه دو (مانند بردگان آزادشده، یا کسانی که بر اثر ارتکاب جرم از جامعه طرد شده بودند) که از حقوق مدنی برخوردار نبودند.


اما در هیچ دوره ای از حکومت های باستانی در ایران، بحثِ طبقات اجتماعی به اندازه ی دوره ی ساسانیان از اهمیت برخوردار نبوده است. این اهمیت به اندازه ای است که یکی از دلایل شکست ایران از اعراب و ورود اسلام به این کشور را تبعیض ها و نظام بسته و غیر قابل انعطاف طبقاتی در این دوره بیان می کنند.


محققان عهد ساسانیان، به ویژه کریستن سن، جامعه ی عهد ساسانیان را به چهار طبقه تقسیم کرده اند: 1- روحانیون( آسروان) 2- جنگیان ( ارتیشداران) 3- مستخدمین ادارات (دبیران) 4- توده ی ملت- روستائیان( واستریوشان) و صنعتگران و شهریان (هتخشان). هر یک از این طبقات به دسته های گوناگونی تقسیم می شدند.


نظام طبقاتی ایران در دوره ی ساسانی در مقایسه با دوره های پیشین دارای دو ویژگی می باشد: اول ساختار بسته و غیر قابل انعطاف و برتری های طبقاتی آن است که در مقایسه با حکومت های پیشین بسیار افزایش یافته است، به گونه ای که هیچ فردی نمی توانست از طبقه ی اجتماعی که در آن به دنیا آمده، به طبقه ای بالاتر ارتقا پیدا کند و یا از امتیازات طبقات بالاتر برخوردار شود. دوم پیوند بسیار نزدیکی که میان موبدان زرتشتی با شاه و ساختار سیاسی وجود داشته است. در دوره ی ساسانیان این پیوند موجبات استمرار قدرت هر دو گروه و منافع آنها را در پی داشت. با توجه به ماهیت حکومت ساسانی در این دوره موبدان زرتشتی از چنان قدرت فوق العاده و اختیارات گسترده برخوردار شدند که تا آن زمان سابقه نداشت. همین نزدیکی میان دین زرتشت و نهاد پادشاهی موجب شده بود تا موبدان زرتشتی از نفوذ معنوی خود در میان اقشار مختلف مردم برای مشروعیت بخشیدن به پادشاه و یا برعکس سلب مشروعیت از او استفاده کنند. لذا می توان نتیجه گرفت این رهبران دینی بودند که ذهنیت مردم درباره ی پادشاه را جهت می دادند و از این لحاظ می توانستند بر ساختار سیاسی تأثیرات تعیین کننده ای داشته باشند.


در دورا ایران باستان علیرغم اعتقاد به نظریه فرّ ایزدی و منشأ آسمانی داشتن پادشاه، اما در عمل، قدرت در میان طبقات مختلف بالای جامعه پراکنده بود و آنان بنا به مقتضیات می توانستند برای تداوم و یا پایان سلطنت تصمیم بگیرند. پادشاه نیز در عمل در تصمیمات خود می بایست منافع طبقات بالا را که می توانستند بر ادامه ی پادشاهی او مؤثر باشند، لحاظ می کرد، اما طبقات پایین که از قدرت بی بهره بودند، هیچگونه نقشی در روند تصمیم گیری های سیاسی نداشتند.


نویسنده: عاطفه کریمی


پایگاه نیوزی ایران وکیل