به گزارش ایران وکیل-   گوبلس از یک اصل اساسی تبعیت می کرد: به گمان او قدرت سینما در آن بود که می توانست پیام های ناسیونال سوسیالیسم را در قالب هایی سرگرم کننده، جذاب و غیر مستقیم به تماشاگران منتقل کند. به همین دلیل تعداد فیلم های نازی که به صورتی آشکار ایدئولوژی هیتلری را بر پرده سینما آوردند، نسبتاً کم بود. اما همین فیلم های اندک آن را چنان با نظم و شفافیت بیان می کنند که مطالعات گوناگون بر سینمای این دوران اغلب به گونه شناسی یکسانی در سینمای نازی دست یافته اند.


دو شاخه ی اصلی این گونه شناسی در زیباشناسی فاشیسم سینمایی، تصویر خود و تصویر دیگری یا آرمانی کردن تصویر خویشتن و شیطانی کردن تصویر دشمنان، حقیقی یا مفروض بود. این تقابل، تقابلی بود که اساس تفکر دوگرایی فاشیستی را تشکیل می داد: خدا و شیطان، زیبایی و زشتی، بربرها و نزاد سپید.


مفهوم خود در مجموعه ای از دایره های متحدالمرکز از عام به خاص حرکت می کرد و هر اندازه به مرکز اصلی دایره نزدیکتر می شدیم، صفات خودی شکل بارزتری می یافتند. صفات بارزی که در به نمایش گذاشتن خود به مضامین سنمای فاشیستی تبدیل می شدند، کمابیش همان صفاتی بودند که در نقاشی فاشیستی وجود داشتند. قهرمانی، تعلق خاطر به خاک و خون، باور به اصل پیشوایی، ایمان به جنگ و خشونت به‌مثابه راه رسیدن به آرمان‌های نژادی و حزبی.


بیشتر بخوانید:


فاشیسم و سینما 1


فاشیسم و سینما 2


فاشیسم و سینما 3


مفهوم قهرمانی و صفات قهرمان در دو بُعد حال و گذشته، مضمون اصلی این گروه از فیلم های فاشیستی بود. در بُعد گذشته، فیلم های تاریخی بر آن بودند که نوعی پیوستگی را در تاریخ آلمان و به ویژه در میان آلمانی های نسل های گوناگون به نمایش بگذارند. از این لحاظ فیلم های تاریخی – جنگی نظیر (کلبرگ و پروس 1945) به کارگردانی فایت هارلان که داستان جنگ فرانسه را در سال های 1806- 1807 نمایش می داد و چندین فیلم دیگر با مضمون جنگ های آلمان و ناپلئون چون (شورشی 1932) اثر لوئیس ترنکو و (خیانت ابدی 1933) اثر فرانتس اوستن که هم زمان با به قدرت رسیدن فاشیست ها ساخته شدند نمونه هایی بارز به شمار می آیند. قهرمانان گذشته، جنگجویان ملی آلمان بودند که بزرگی و افتخار آلمان را به ارمغان آورند.


در بُعد کنونی، قهرمان، عضو جوان ناسیونال سوسیالیست است که پرچم نیاکان خود را بار دیگر به دست گرفته تا میهن را به جایگاه شایسته ی خود بازگرداند. قهرمانان در بُعد کنونی با صفات بیش تر و گویاتر معرفی می شدند. هریک از این فیلم ها بر یک یا چند صفت قهرمانانی تاکید می کردند:


(برانت، عضو اس. آ 1933) اثر کارل فرولیش، نخست بر جوانی، زیبایی و سلامت فکری و جسمانی به‌مثابه صفت های بارز فاشیسم انگشت می گذارد؛ سپس بر ایمان و اعتقاد به آرمان های نازی که فراتر و والاتر از تعلق خانوادگی قرار می گیرند: برانت در برابر پدر کمونیست خود می ایستد و خانه را ترک می کند. نهاد حزبی، جایگزین نهاد خانواده شده است و سرانجام، جوان هیتلری با ایثار و از خودگذشتگی برای آرمان هایش کشته می شود. فیلم با رژه جوانان هیتلری مشعل به دست، آینده ای آرمانی را نوید می دهد.


(سیماب، جوان هیتلری 1933) اثر هانس اشتاینهوف، کمابیش همان مضامین را تکرار می کند. این جا هم قهرمان داستان، هینی فولکر، پسری است جوان، شاد، سالم و معتقد به آرمان های نازی که در برابر خود پدری بیکار، فاسد و کمونیست دارد. او نیز جان خود را فدای آرمان های خویش می کند و پرچم آرمانی را به دست جوانان دیگر می سپارد.




 


در کنار این فیلم های داستانی، چندین فیلم مستند نیز تصویری روشن و گویا از ایدئولوژی فاشیستی عرضه می کنند که به سادگی قابل انتقال به توده هاست. لنی ریفنشتال، رقاصه ی سابق که در دوره ی هیتلری به فیلم ساز رسمی حزب بدل شد، مهم ترین آثار سینمای مستند را در این زمان می آفریند. فیلم  (المپیا1938) برگزاری بازی های المپیک 1936 را در برلین نمایش می دهد. این فیلم که با استفاده از امکانات فناورانه گسترده و سرمایه‌گذاری عظیمی ساخته شد، تصویر تیپِ قهرمان نازی را به نمایش می گذارد: این تصویر در این جا همچون پیوندی تبلور می یابد که میان جشنواره ی ورزشی از یک سو با سلامت، قدرت، زیبایی، شادمانی از سوی دیگر برقرار می گردد: قدرت از خلال شادمانی.


صحنه های ورزشی المپیک در واقع تصویری نمادین از عرصه های جهانی هستند که نازی ها قصد پیروزی بر تک تک آن ها را دارند. المپیا از سوی دیگر، به ریشه های یونانی و ایمان به برتری نژادی یونانیان سپید، نیاکان مفروض ژرمن ها و بر سایر ملل وحشی و بربر نیز گوشه ی چشمی دارد.


ادامه دارد


تهیه کننده: عاطفه کریمی


انسان شناسی و هنر- ناصر فکوهی