مارتین لوتر بر آن بود که باید یهودیان را از آلمان بیرون ریخت، کنیسه ها و مدارس‌شان را آتش زد، خانه های‌شان را ویران کرد و چون کولی ها زیر یک سقف یا در اصطبل جای‌شان داد. این سنت پس از لوتر همچنان پایدار ماند و اغلب فیلسوفان و نویسندگان آلمانی به جز مواردی استثنایی چون گوته، شلینگ و هگل به آن گرفتار بودند




 


به گزارش حقوق نیوز در سال های آخر قرن نوزدهم، با ظهور بولانژیسم و عوام گرایی ضدپارلمانیان و به ویژه پس از محکومیت دریفوس و به راه افتادن جنگ چپ و راست میان موافقان و مخالفان افسر جوان، تضاد سنتی میان دو گرایش به تدریج سبب شد روشنفکران چپ یعنی کسانی چون فوریه و پرودون، تمایلات یهودستیزانه ی خود را کنار گذارند، هرچند تا آغاز جنگ جهانی دوم هنوز آثاری از آن را حفظ کرده بودند. ضدیت با رفرم و پروتستانتیسم مسیحی که در فرانسه از خصوصیات گرایش فاشیستی بود، طبعا در آلمان نمی توانست معنی چندانی بدهد، زیرا در این کشور لوتریسم، خود از پایه های گرایش توتالیتر به حساب می آمد.


مارتین لوتر بر آن بود که باید یهودیان را از آلمان بیرون ریخت، کنیسه ها و مدارس‌شان را آتش زد، خانه های‌شان را ویران کرد و چون کولی ها زیر یک سقف یا در اصطبل جای‌شان داد. این سنت پس از لوتر همچنان پایدار ماند و اغلب فیلسوفان و نویسندگان آلمانی به جز مواردی استثنایی چون گوته، شلینگ و هگل به آن گرفتار بودند.


هوستون استوارت چمبرلین، نویسنده انگلیسی‌تبار آلمانی و داماد ریچارد واگنر، در این میان مکانی خاص داشت، زیرا او بود که تحت تاثیر گوبینو در 1899 کتاب خود یعنی بنیان های قرن 19 را به چاپ رساند. در این کتاب چمبرلین نظریه نژادپرستانه گوبینو را به صورتی منسجم تر تدوین کرد. نفرت نژادی در آلمان به ویژه در چارچوب شکل گیری دیر‌رس هویت ملی آلمانی که به زحمت می توانست پروس‌گرایی شمال را با روستا‌منشی جنوب سازش دهد، قابل توجیه بود.


اما مهم‌تر از لوتریسم و یهودستیزی سنتی آلمانی، گرایش نیهلیستی بود که اندیشه آلمان قرن نوزدهم را تحت‌تاثیر قرار داد و سرنوشت آتی این فرهنگ را رقم زد. نیهلیسم یا نیست‌گرایی، نه نفی وجود و هستی که نفی ارزش های موجود بود. زرتشت نیچه کلام نهایی را به زبان آورد: خدا مرده است و چون خدا مرده بود، پس همه ی ارزش‌های موجود مرده بودند و انسان، حاکم مطلق بر روی زمین شده بود.


الحادگرایی و ظهور اخلاق نوین به معنی مرگ اخلاق یهودایی – مسیحایی کهنه ی اروپا بود. مرگ خدا، مرگِ عقل هم بود و معنایی جز بازگشت به هاویه نداشت:حاکمیت، خود چراغ راهنمایی ناعقلانی‌گری اخلاق نوین گردید. ابرمرد نیچه به جنگ زندگی می رفت تا با اثبات ناعقلانیت از خلال مرگ، زندگی نوینی بیافریند. پس بیهوده نبود که مرگ خود به ارزشی والا بدل شد و به عنوان ابزاری در آفرینش قدرت به کار رفت. آفرینش از دل نابودی بیرون می آمد و اسطوره ی نوین مرگ الحادی جای اسطوره ی کهن و مقدس شهادت مسیحایی را می گرفت. نیچه در حقیقت با تبارشناسی اخلاق به فراسوی نیک و بد سفر می کرد و ارزیابی و کارکرد ارزش ها را وابسته به اراده قدرت و اشکال گوناگون آن می گرداند. عینیت اخلاق، شناخت و دانش، عینیت عقلانیت و منطق توهمی بیش نبود و در واقع موقعیت انسانی بود که چند و چون آن ها را تعیین می کرد.


ادامه دارد


تهیه کننده عاطفه کریمی


انسان شناسی و هنر- ناصر فکوهی