پاره‌یی قبایل می پندارند که انسان چند روح دارد. چنین احساسی در افراد بدوی نمایانگر اینست که هر انسانی از چندین بخش متمایز و در عین حال پیوسته با یکدیگر تشکیل شده است. این بدان معناست که روان فرد بسیار دور از یگانه شدن کامل است و هر آن بوسیله ی آسیب های ناشی از هیجان لگام گسیخته تهدید می شود




 


ایران وکیل – نزد مردمانی که خودآگاهی شان هنوز به مرحله ی تکاملی خودآگاهی ما نرسیده است روح (یا روان) یگانه احساس نمی شود. بسیاری از انسان ها ی بدوی بر این باورند که انسان افزون بر روح خودش دارای روح بزرگ بیشه‌یی یا روح جنگلی هم نیز هست که در درون یک حیوان وحشی یا یک درخت حلول کرده است و با وی گونه‌یی همسانی روانی دارد. این همان چیزی است که نژادشناس گرانقدر فرانسوی له‌وی برول آن را اشتراک عرفانی نامیده است. و اگرچه بعدها زیر فشار منتقدین مخالف، نگره ی خود را پس گرفت اما من فکر می کنم این رقیبان او بودند که اشتباه می کردند. چون در روانشناسی این یک پدیده ی پذیرفته شده است که فردی بتواند با فرد یا برونذهن دیگر همسانی ناخودآگاه داشته باشد. 


این همسانی نزد انسان های بدوی شکل های بسیار گونه‌گونی دارد. اگر روح مرغزاری مربوط به یک حیوان باشد، حیوان به نوعی برادر فرد قلمداد می گردد. مثلا فردی که سوسمار برادرش باشد می تواند در کمال امنیت درون رودخانه یی پر سوسمار شنا کند و اگر روح جنگلی، درخت باشد چنین می پندارد که گویی پیوستگی پدر فرزندی وجود دارد و بنابراین هر آسیبی که به روح جنگلی برسد به فرد هم خواهد رسید.


پاره‌یی قبایل می پندارند که انسان چند روح دارد. چنین احساسی در افراد بدوی نمایانگر اینست که هر انسانی از چندین بخش متمایز و در عین حال پیوسته با یکدیگر تشکیل شده است. این بدان معناست که روان فرد بسیار دور از یگانه شدن کامل است و هر آن بوسیله ی آسیب های ناشی از هیجان لگام گسیخته تهدید می شود.


بیشتر بخوانید:


اگرچه ما از طریق پژوهشگران مردم‌شناس با این مسایل آشنا شده ایم، اما گویا با خود ما هم که در مرحله ی پیشرفته تری قرار داریم چندان بیگانه نباشد، چرا که ما هم ممکن است دستخوش از هم گسیختگی روانی شویم و شخصیت خود را از دست بدهیم. ما هم ممکن است چنان نابخرد و قربانی خود پلشت شویم و ناتوان در بیاد آوردن موضوع های مهم مربوط به خودمان یا دیگران، که بگویند مگر دیوانه شده‌اید؟ ما مدعی هستیم که می توانیم خویشتن دار باشیم اما خویشتن داری کیفیتی ناد و تحسین برانگیز است. ما خود می پنداریم که خویشتن‌داریم، اما دوستمان ممکن است به چیزهایی درباره‌مان اشاره کند که از آن‌ها آگاهی نداریم.


شک نیست که حتی در آنچه سطح والای تمدن می نامیم هم، خودآگاهی بشر به درجه ی قابل پذیرشی از تداوم نرسیده و هنوز آسیب پذیر و حساس و تجزیه‌پذیر است. خصیصه‌یی که موجب جدا شدن بخشی از ذهن ما از بخش های دیگر آن می شود در حقیقت بسیار گرانبهاست، زیرا به ما اجازه می دهد خود را بر روی یک موضوع متمرکز کنیم و از پرداختن به موضوع های دیگری که موجب پرت شدن حواسمان می شود بپرهیزیم. اما تفاوتی ریشه‌یی وجود دارد میان کنار گذاشتن ارادی و حذف موقتی بخشی از روانمان با حالتی که این پدیده، خودانگیخته و بی نیوز و بدون جلب رضایت درونذهن و حتی مخالف خواست وی بوجود می آید. اولی ثمره‌ی پیشرفت موجود متمدن است و دومی همان است که بدوی ها گمگشتگی روح نامیده اند و می تواند نزد ما سبب بیماری روان‌نژندی باشد.




 


بدین ترتیب حتی امروزه هم وحدت خودآگاهی امری ناپایدار است و به آسانی می تواند از هم گسیخته شود و توانایی چیرگی بر هیجان ها که از یک نقطه نظر می تواند مطلوب باشد، از جهات دیگر ارزشی قابل تردید می باشد، زیرا گونه‌گونی جذابیت و گرمی رابطه ها میان انسلن ها را از میان می برد.


با چنین چشم اندازی‌ست که ما باید به بررسی اهمیت خواب ها، خواهش های غیرمادی، دست نیافتنی، گمراه کننده، مبهم و گنگی که ناخودآگاه پدید می آورد بپردازیم. اکنون برای تفهیم بهتر نقطه نظر خودم شرح می دهم چگونه اینهمه در خلال سالیان دراز شکل گرفته و من از چه رو به این نتیجه رسیده ام که خواب مناسب ترین و رایج ترین قلمرو برای بررسی نمادسازی انسان است.


ادامه دارد


تهیه کننده: عاطفه کریمی


انسان و سمبولهایش – کار گوستاو یونگ