زندگینامه ایرج میرزا


ایرج میرزا فرزند غلامحسین میرزا قاجار در آبان سال 1325 (رمضان 1290) در تبریز چشم به جهان گشود. تحصیلات خود را در زبان فارسی و مقدمات عربی زیرنظر پدرش و معلم خصوصی گذراند. پدرش صدرالشعرا لقب داشت و بهجت تخلص می کرد و شاعر رسمی دربار مظفرالدین میرزا در تبریز بود. ایرج به زبان فرانسه در شعبه دارلفنون تهران در تبریز پرداخت و تا حدودی هم به زبان روسی آشنا شد و زبان ترکی را هم به خوبی می دانست. او در اثنای تحصیل، ادبیات فارسی و عربی، منطق و بیان را نیز فرا گرفت و در خوشنویسی هم سرآمد شد.


حسنعلی‌خان گروسی پیشکار ولیعهد، او را تحت حمایت خود گرفت و برای یادگیری زبان فرانسه، او را همراه پسرش به موسیو لامپر فرانسوی سپرد. ایرج در سال 1267 که شانزده سال بیشتر نداشت ازدواج کرد و از زنش صاحب سه فرزند – جعفرقلی میرزا، خسرو میرزا و ربابه – شد. در حدود سال 1270 ش. امیر نظام به او لقب فخرالشعرا داد و در همین سال هم همسرش فوت شد. چندی بعد پدرش به بیماری سل درگذشت و سرپرستی خانواده بر دوش او افتاد. مظفرالدین میرزا لقب صدرالشعرای پدرش را به او تفویض کرد و مامور خواندن قصاید در ایام سلام و اعیاد رسمی شد. ایرج در سال 1274 ش. به نیابت ریاست مدرسه دارالفنون و اداره معارف تبریز رسید.


در همین سال در ملازمت مظفرالدین میرزا به تهران سفر کرد و به سبب سرودن قصیده ای در مدح امین السلطان، ماهانه ده تومان از گمرگ مقرری گرفت و در سال 1275 ش. بار دیگر عازم تهران شد. با صدارت میرزا علی خان امین الدوله، ایرج، مسوول منشآت کرمان و یزد گردید. در بهار سال 1277 ش. همراه دبیر حضور به اروپا رفت. پس از بازگشت از فرنگ، در تبریز ریاست تجارت را بر عهده گرفت و چندی بعد به تهران مراجعت کرد. مدتی را بیکاری کشید تا اینکه در سال 1282 ش. در سمت مترجمی اداره گمرگ به کرمانشاه رفت و سپس رئیس گمرگ و صندوق پست کردستان در سنندج شد و چیزی نگذشت که به سبب اختلاف نظر با ماموران بلژیکی گمرگ از کار کناره‌گیری کرد و به تهران بازگشت. در تهران رویدادهای مشروطه شروع شد و ایرج از قرار معلوم جزو بست‌نشینان بود و این را از یکی از شعرهای او می توان دریافت.


ایرج در سال 1285 ش. بار دیگر در اداره گمرگ مشغول کار شد و چندی بعد به سبب سرپیچی از دستورات اداری از خدمت منفصل گردید و بعدها با مساعدت صنیع‌الدوله به وزارت معارف منتقل شد. در اوایل سال 1287 ش. به عنوان رئیس دفتر ایالتی به تبریز رفت و چیزی نگذشت که همراه منیوزالسلطنه هدایت عازم تفلیس شد و بعد از راه روسیه به تهران آمد. در سال 1288ش. وزارت معارف به پیشنهاد ایرج، اداره عتیقه‌جات را دایر کرد. در سال 1289ش. وزارت معارف بار دیگر به گمرگ انتقال یافت و مدتی را در گمرگ انزلی گذراند و در مراجعت از بندر انزلی از گمرگ کناره گرفت و در وزارت مالیه، دفتر محاکمات را عهده دار شد. در این زمان فرزند جوان او جعفرقلی میرزا در تهران خودکشی کرد. ایرج در 9 بهمن همان سال به معاونت پیشکاری مالیه خراسان منصوب گردید. در خراسان با محافل ادبی و ارباب فضل و هنر محشور شد و با ادیب نیشابوری انس گرفت.


چندی بر نیامد که در خراسان کلنل محمد تقی پسیان سر از اطاعت حکومت مرکزی پیچید و چون کلنل، ایرج را وابسته قوام السلطنه می دانست با او سر ناسازگاری گذاشت و او را از ریاست اداره ی مالیه خراسان برکنار کرد. عارف در مرداد سال 1300 برای اجرای کنسرت وارد مشهد شد. برخورد او با ایرج که یک زمانی انس و الفتی بین آنها وجود داشت، باعث کدورت خاطر او شد و انگیزه سرودن عارفنامه را در او پدید آورد. ظاهراً بدگویی عارف از شاهان قاجار در کنسرت خود نیز در سرودن عارفنامه بی تاثیر نبوده است. عارفنامه بر سر زبان ها افتاد و شهرت ایرج را در همه جا پراکند. ایرج پس از کشته شدن محمد تقی خان پسیان شعری در رثای او سرود و در سال 1302 ش. منظومه «انقلابی ادبی» را ساخت. در سال 1303ش. عازم تهران شد و با تنگدستی به سر برد و بیشتر اوقات خود را با اهل ادب و شعر گذراند.


مثنوی زهره و منوچهر را سرود که ناتمام ماند. در 22 اسفند 1303 هنگام غروب بر اثر سکته قلبی درگذشت و در گورستان ظهیرالدوله در شمیران به خاک سپرده شد.




 


اشعار ایرج میرزا


اگر در شعر مشروطه در پی بازیابی هم‌آمیزی جد و طنز و هزل و هجو باشیم باید در ایستگاه شعر ایرج میرزا دمی تأمل کنیم و به شعر او و طرز طنز وی نظری بیفکنیم. می دانیم – و بسا که مایه شهرت او هم هست- که شعر ایرج ساده و روشن و بدون تقید است و طنز او نیز از این قاعده مستثنی نیست و در نهایت سادگی جریان دارد. ویژگی دیگر شعر او طنز سیاسی است که در مسامات شعرش حکمفرماست. تار و پود افکار و عواطف او بافته طنز و طیبت و هجو و هزل است. همین فوت و فن شعر او را از شعر شاعران دیگر متمایز می کند.


او شوخ طبعی و نکته سنجی را با ساده گویی می آمیزد و در ابراز اندیشه و گفتارش هم دلیری نشان می دهد. شاید نمونه والای آن را عارفنامه بدانیم که در آن به سادگی و با بذله و هزل هر چه در دل دارد، به زبان می آورد و طنز و هزل را در هم می امیزد و ولوله در شهر می اندازد و شعرش بر سر زبان ها می افتد. ایرج شاهزاده ای است گستاخ و کامروا و مفتخر به شاهزادگی خویش . به همه چیز از فراز می نگرد با نوعی تمسخر و استهزاء و عوام را تحقیر می کند و با هزل خود به آنها تفرعن می فروشد.


ایرج به حقیقت برای طنز پردازی آفریده شده است. با عارفنامه خود پایه ای مطمئن در محافل ادبی می یابد گرچه رقبا و طرفداران عارف در تحقیر و تنبیه او لحظه ای درنگ نمی کنند. سران محافل قدرت از هزل و طنز او چشم می زنند و می ترسند گرفتار زخم زبان و نازک کاری‌های رندانه او شوند. عارفنامه، به هر دلیل و انگیزه ای که سروده شده باشد، طنز و ظرافت و هجو و هزل را به تمامی در خود دارد. از هجو شخصی شروع و به طنز اجتماعی ختم می شود و تجدد دوستی را برای ایرج به ارمغان می آورد:


هم گویند که ما استادم


در سخن داد تجدد دادم


این عارفنامه ایرج نیست که آکنده از طنز و طیبت است بلکه در مثنوی «انقلاب ادبی» او نیز عنصر طنز غلبه دارد که در بیت بالا از آن یاد شد. ایرج مسمطی دارد در انتقاد از احوال مملکت که در آن به استفبال شعر شیخ احمد بهار مدیر روزنامه بهار مشهد می رود که با لهجه مشهدی و با امضای « داش غُلم» سروده بود. این شعر ایرج بدون امضا در روزنامه یاد شده، آن هم یک روز پس از مرگ کلنل محمد تقی پسیان (11 مهر 1300) چاپ می شود و تاثیری دو چندان دارد:


داش‌غُلم مرگ تو حظ کردم از اشعار تو من                                                           


متلذذ شدم از لذت گفتار تو من


آفرین گفتم بر طبع گهربار تو من                                                                       


به خدامات شدم در تو و در کار تو من


وصف مرکز را کس مثل او بی پرده نگفت


رفته و دیده و سنجیده و بی پرده نگفت


غیر تو پیش کسی ای همه اخبار کجاست؟                                                                   


  اگر اخبار بود، جرأت اظهار کجاست؟


پنطی‌اند آن دگران، لوطی پادار کجاست؟                                                                     


   آنکه لوطی گریت را کند انکار کجاست؟


آفرین ها به ثبات و به وفاداری ت


پر و پا قرصی و رک‌گویی و پاداری تو


بقیه شعر رفتار و کردار سران مملکت از جمله قوام السلطنه را می نکوهد و بی بتگی و بی هنری آنها را در مملکت داری به طنز و استهزاء می گیرد. مضامین طنز ایرج پر دامنه است و سیاسی و اجتماعی تا اخلاقی و مذهبی و فرهنگی و ادبی را در شمول خود دارد و تمامی این مضامین را می توان در عارفنامه پانصد و پانزده بیتی او جست.


در این طنزنامه یکه تازان عرصه قدرت را دزدان اختیاری می نامد و کارکنان دستگاه های دولتی را دزدان اضطراری که غیر از نوکری راهی ندارند و در بساط آهی. این هر دو گروه، به تأسی از هم، به تاختن گروه سوم یعنی رعیت و انباشتن ثروت مشغولند. گروهی که علم و اطلاعی از قواعد امور ندارند و مالامال از گنگی و گولی و نادانی و جهالتند و تمامی از جنس گاو و گوسفند:


بزرگان در میان ما چنیند


از آنها کمتران کمتر از اینند


بزرگانند دزد اختیاری


ولی این دسته دزد اضطراری


به غیر از نوکری راهی ندارند


والا در بساط آهی ندارند


تهی دستان گرفتار معاشند


برای شام شب اندر تلاشند


از آن گویند گاهی لفظ قانون


که حرف آخر قانون بود نون


اگر داخل شوند اندر سیاست


برای شغل و کار است و ریاست


تجارت نیست، صنعت نیست، ره نیست


امید جز به سردار سپه نیست


رعایا جملگی بیچارگانند


که از فقر و فنا آوارگانند


ز ظلم مالک بی دین هلاکند


به زیر پای صاحب ملک خاکند


تمام از جنس گاو و گوسفندند


نه آزادی نه قانون می پسندند


چه دانن این گروه ابله دون


که حُریت چه باشد، چیست قانون


چو ملت این سه باشند ای نکومرد


چرا باید بکو بی آهن سرد؟


به این وصف از چنین ملت چه جویی؟


به این یک مشت پرعلت چه گویی؟


برای همچو ملت همچو مردم


نباید کرد عقل خویش را گم


نباید برد اسم از رسم و آیین


به گوش خر نباید خواند یاسین


تو خود گفتی که هر کس بود بیدار


در ایران می رود آخر سر دار


چرا پس می خری بر خود خطر را


گذاری زیر پای خویش سر را


ایرج در طنزی دیگر شب را به روز برتری می دهد چون با طلوع آفتاب، راحت و امن از جهان رخت بر می بندد و مفسده مردمان آغاز می شود و غرقاب بی عاطفگی ها و حرص و ولع و جهل دامن می گیرد:


باز برتافت به عالم خورشید


بر رخ خلقِ جهان تیغ کشید


شد برافروخته کانون فساد


آتشِ فتنه در آفاق افتاد


تافت بر خواب گه عالم، نور


باز جنبید و به جوش آمد مور


روی آفاق پر از ولوله شد


راحت و امن ز گیتی یَله شد


شیر برخاست پی صید غزال


باز از صعوه نمود استقبال


قحبه بُخل به رخ غازه کشید


غَرچة مفسده خمیازه کشید


مردمان در تک و پو افتادند


رو به هر برزن و ک و بنهادند


گشت بی عاطفتی باز شروع


یافت حرص و ولع و جهل شیوع


آمد از خانه برون شیر فروش


کوزة شیر پر از آب به دوش


کاسب دزد به بازار آمد


طالب مزد، سر کار آمد


شد برون حضرت شیخ الاسلام


ریش را بسته حنا از حمام


شرکت خود را در مال یتیم


شفقتی داند بر حال یتیم


صف کشیدند پدرسوخته ها


چشم بر منصبِ هم دوخته ها


روز آبستن رنج و ثعب است


ای خوشا شب که فراغت به شب است


من همه دشمن روزم که به روز


کند انواع جنایت بُروز


ای خوشا شب که پس از ساعت پنج


ظلم عاطل شود و خسبد رنج


مردم از شر هم آسوده شوند


فارغ از صحبت بیهوده شوند


طنز ایرج طوری است که موجب فساد و تباهی شعر نمی شود بلکه آن را با بیانی سهل و سبک، ممتنع و شیرین می کند و از اغراق و گزافه دور. طنز او در کمال سادگی، قصد جدی تری را تصریح می کند. گاهی ایرج از طنز به جای اصلاح و مرهم، هدفی والاتر می جوید:


کاش چرخ از حرکت خسته شود


درِ فابریکِ فلک بسته شود


موتورِ نامیه از کار افتد


ترنِ رُشد ز رفتار افتد


زین زلازل که در این فرش افتد


کاش یک زلزله در عرش افتد


گر بود زندگی این، مردن چیست


این همه بردن و آوردن چیست


در این مقام است که ایرج از فرد و جامعه گذر می کند و سخنش جهان‌شمول می شود و سوالی را پیش می کشد که پیش از او پیشینیان پیش کشیده اند و بی هیچ جوابی، پس نشسته اند:


آ خدا خوب که سنجیدم من


از تو هم هیچ نفهمیدم من


کاش مرغی شده پر باز کنم


تا لب بام تو پرواز کنم


 


تهیه کننده: عاطفه کریمی


منبع: تجدد ادبی در دوره مشروطه – یعقوب آژند


پایگاه نیوزی ایران وکیل