چرا تفکر مثبت؟


تصور کنید که در یک هواپیمای بزرگ و عظیم الجثه بر روی ابرها در حال پرواز هستید. اگر ناگهان یکی از موتورهای هواپیما دچار نقص فنی شود و احتمال سقوط وجود داشته باشد، دلتان می خواهد، خلبان چه واکنشی از خود نشان دهد؟

آیا دوست دارید بگوید: « لطفا آرام باشید و کمربندهای نجات را ببندید! یکی از موتورها دچار مشکل شده، اما سرانجام راهی پیدا می شود و من شما را به سلامت به زمین می رسانم.» یا اینکه دلتان می خواهد خلبان با نگرانی در راهرو قدم بزند و فریاد بزند: « همه ی ما کشته می شویم! همه می میریم!» فکر می کنید کدام یک از این خلبانان بتواند شما را به سلامت به فرودگاه برساند؟!


حال کمی به زندگی روزمره ی خود، که شما خلبان آن هستید فکر کنید. فکر می کنید کدام عبارت بیشتر به حل مسائل شما کمک می کند: « سرانجام راه چاره ای پیدا می کنم.» یا « بالاخره همه ی ما می میریم.»؟!

این اساس و جوهره ی اصلی تفکر مثبت است. البته به طور کامل همه چیز را تضمین نمی کند، ولی به هر حال بهترین فرصت و راه چاره را پیش پای شما قرار می دهد.


افرادی که بازنده ی بازی زندگی هستند، اغلب اوقات آن قدر غیر ممکن ها متمرکز می شوند که سرانجام همه ی زندگی شان تبدیل به غیر ممکن می شود. اما کسانی که مثبت می اندیشند همواره به ممکن بودن هر چیزی خوش بین هستند و با تمرکز بر ممکن بودن وقایع خوب، آن ها را به واقعیت پیوند می زنند.


چگونه تفکر مثبت، ضمیر نیمه هوشیار شما را شکل می دهد؟


« ضمیر نیمه هوشیار ما مجموعه ای از اندیشه های ماست. غالب ترین اندیشه های ما، همواره خالق قوی ترین رفتارهای ناخودآگاه ما هستند.»


برای درک بهتر مفهوم تفکر مثبت، بهتر است تصویری از ضمیر نیمه هوشیار خود داشته باشیم. در تصور خود مغزتان را به دو نیمه ی بالایی و پایینی تقسیم کنید، درست مثل نیمه های گردو. نیمه ی بالایی، ضمیر آگاه شماست که اندیشه های آنی و گذرای شما را در بر می گیرد و نیمه ی پایینی، ضمیر نیمه آگاه شماست، این قسمت شامل برنامه های مختلفی است که شما با آن به دنیا آمده اید. برنامه های مانند تنفس و هضم غذا که از ابتدای تولد با شما بوده اند و نیز برنامه هایی که بعدها به صورت اکتسابی یاد گرفته اید، مانن راه رفتن و حرف زدن.


حال فرض کنیم شما در حال یادگیری رانندگی هستید. در ابتدای کار هرگاه به پیچی نزدیک می شوید، تفکر آگاهانه ای در قسمت بالای مغز شما به شما می گوید: «پای راست را بلند کن، آن را دوازده سانتی متر به چپ بچرخان، حالا پایت را به آرامی روی پدال فشار بده.» اگر این تفکر آگاهانه را چند ماه پشت سر هم تمرین و تکرار کنید، نوعی برنامه اتوماتیک در مغزتان به وجود می آید تا جایی که دیگر بدون نیاز به فکر کردن ترمز می کنید. اکنون این برنامه، در نیمه پایین مغز شما که همان ضمیر نیمه هوشیار شماست، ریشه دوانده است و شما یک برنامه نیمه آگاهانه جدید دارید.


این مثال به خوبی نشان میدهد که چگونه شما، درست مانند یک راننده ی کار کشته، می توانید بعد از پنج ساعت رانندگی به خانه برسید و به خود بگویید: « من که اصلا احساس نکردم دارم رانندگی می کنم!»

بله –  تمام کار بر عهده ی ضمیر ناخودآگاه شما بوده است. 

هر اندیشه ی آگاهانه ای که مدتی مورد تمرین و تکرار قرار گیرد، تبدیل به یک برنامه می شود.


با این حساب، فکر می کنید وقتی که سال ها تفکر آگاهانه ای همچون: « من همواره بازنده هستم» را با خود تکرار می کنید، چه اتفاقی می افتد؟ 

بله – شما آن را به صورت برنامه ای به مغز خود می دهید و در زندگی تان بدون اینکه حتی ذره ای به آن فکر کنید، آن را پیاده می کنید. شما می توانید بدون هیچ تلاش آگاهانه ای، خود را همواره بازنده قرار دهید.


حال حتما می پرسید که این برنامه در مورد تفکر مثبت چگونه عمل می کند؟!

خیلی ساده. هر کدام از م روزانه پنجاه هزار فکر مختلف در ذهن خود داریم که برای بیشتر ما این تفکرات از نوع منفی هستند: «وای، چقدر چاق شدم!» ، « وای، خیلی فراموش کار شدم!» ، « نمی توانم وام هایم را بدهم!» ، « از پس هیچ کاری بر نمی آیم!» و… . فکر می کنید با این همه تفکرات غالب منفی چه رفتارهای ناخودآگاهانه ای از ما سر بزند؟!

مسلما رفتارهای غالبا منفی، که سلامتی و زندگی ما را به باد فنا می دهد، و جالب اینجاست که ذره ای هم به این مساله فکر نمی کنیم!


آدم ها اغلب سر در نمی آورند که برای مثال چرا ورشکسته شدند یا چرا کارشان به فلاکت و بدبختی کشید. حال آنکه آن ها خود با تکرار اندیشه هایشان، الگوهای خود کاری را در ذهن خود خلق کرده اند که تعیین کننده ی مسیر زندگی آن هاست. همان گونه که می توانیم برای رانندگی، بدون نیاز به فکر برنامه ای به ذهن خود بدهیم، می توانیم برنامه هایی نیز برای دیر رسیدن، بدبخت شدن، ورشکست شدن و … بدهیم، بدون اینکه نیاز باشد به آن فکر کنیم و تازه بعد هم ناله می کنیم و تقصیرها را به گردن خدا یا سرنوشت می اندازیم.


حالا، قسمت هیجان انگیز مساله اینجاست: وقتی که از وجود الگوهای ناخودآگاه در ذهن تان آگاه باشید، آن وقت می فهمید که هیچ کس مجبور نیست بازنده باشد.

شانس شما بستگی به اندیشه های آگاهانه ی شما دارد. به محض این که به ذهن و افکار خود سر و سامانی بدهید، اندیشه های اگاهانه و نو شما، برنامه های ناخودآگاه تازه ای را خلق خواهد کرد. به همین ترتیب، شما می توانید رفتارهای نا خود آگاهانه ای برای رانندگی به دست آورید، همچنین می توانید برای موفق تر بودن و یاده تر زیستن برنامه داشته باشید. اما این کار نیازمند اندیشه های سازمان یافته و البته کمی زمان است.

تصور کنید که فردریک، در سمیناری با موضوع هیجان انگیز تفکر مثبت شرکت کرده است و اکنون شاد و سرحال در حالی که شیفته ی این شیوه شده است، به خانه بر می گردد، فرد با خود می گوید: « دیگه می خوام زندگیم را از این رو به آن رو کنم!» بنابراین شنبه صبح پیش از صرف صبحانه، پشت میز می نشیند و فهرستی از هدف هایش را تند تند می نویسد: « گرفتن ترفیع شغلی، خرید یک رولزرویس، خریدن تاج محل و …!» سپس به دنبال کارهایش می رود و تمام هفته را با همان تفکرات منفی و معمولی خود سپری می کند تا به آخر هفته می رسد، روز جمعه به خود می گوید: « همه ی این حرفا چرت و پرته، فکر نکنم از این تفکر مثبت هم بخاری بلند بشه!»


او احتمالا توانسته افکار منفی خود را از چهل و هشت هزار در روز  به چهل و هفت هزار و پانصد تا برساند، اما این توقع او که در قرعه کشی بانک برنده شود، آرتروز گردنش کاملا بهبود پیدا کند و دیگر اصلا با همسرش بگو مگو نداشته باشد، برآورده نشده است.


تنها یک روز، مثبت اندیشی، هیچ فایده ای ندارد. تقویت ذهن نیز مثل  تقویت جسم است. شما نمی توانید یک روز دوازده بار دراز و نشست کنید سپس جلو آینه بایستید و به خاطر خوش اندام شدنتان به خود تبریک بگویید. به همین ترتیب اگر فقط برای 24 ساعت مثبت اندیش باشید، نباید توقع تحولات شگرف در زندگی تان داشته باشید. اما اگر تنها چند ماه به افکار خود سر و سامان بدهید و مثبت بیندیشید، آنگاه شاهد تغییرات بزرگی در زندگی خواهید بود. تمیز کردن سر تا پای افکار و اندیشه ها کاری است که شاید تا آخر عمر زمان ببرد. کار بزرگی است! حتی می تواند سخت از این باشد، زیرا ما غالبا زمانی که فکر منفی در ذهن داریم، خود متوجه وجود و اثرات مخرب آ« نمی شویم.


اگر می خواهید اندیشه های خود را بررسی کنید، نگاهی به زندگی تان بیندازید. ثروت شما ، شادی تان، کیفیت روابطتان با دیگران و سلامتی شما، همه و همه بازتابی از اندیشه های آگاهانه ی غالب ذهن شما هستند.


فردریک می گوید:« من همان گونه فکر می کنم که هستم، زیرا زندگی من خیلی درهم و برهم و آشفته است، این واقعیت زندگی من است.»

نه فرد! این گونه نیست، زندگی تو درهم و آشفته است، زیرا تو اینگونه فکر می کنی!


پایان قسمت اول


تهیه کننده: شیوا ترابی


آخرین راز شاد زیستن – اندرومتیوس


پایگاه نیوزی ایران وکیل